خبرگزاری مهر، گروه استانها-شکیبا کولیوند: در روزهایی که صدای جنگندهها و دلهره، فضای شهر را سنگین کرده بود، در پشت درهای چهار خانه، قصههایی آرام اما عمیق شکل گرفت؛ قصه زنانی از شیرخوارگاه بهزیستی همدان که تصمیم گرفتند کودکان را از دل بحران بیرون بکشند و مأمنی امن برایشان فراهم کنند.
این گزارش روایت چهار زن است؛ زنانی که نشان دادند مراقبت از کودکان، تنها یک وظیفه سازمانی نیست، بلکه بخشی از زندگی و ایمان آنها است.
مهمانی کوچک که جای خالی مادر را پُر کرد
مریم نورانپاک که شش ماه از فقدان مادرش میگذرد، امسال نخستین نوروز بدون حضور او را تجربه میکرد؛ نوروزی که حال و هوایی غمگینتر از همیشه برای او داشت.
در همین روزها «نویان» پسر هفتماهه مبتلا به هیدروسفالی که هنگام گریه دچار سیاهی چهره میشود و نیاز به مراقبت لحظهای دارد، از ۲۴ اسفند ۱۴۰۴ تا ۱۰ فروردین ۱۴۰۵ مهمان خانهشان شد.
مریم میگوید: نویان مهمانی از سمت خدا بود؛ فرشتهای که اجازه داد حس مادری را درک کنم.
پدر و برادرش نیز دلبسته این نوزاد شده بودند و زمانی که خانوادهای برای پذیرش او پیدا شد، باور جدایی برایشان دشوار بود.
او اضافه میکند: در نگاهش آرامشی بود که با هیچچیز عوض نمیکنم، نویان با نگاهش انگار از ما تشکر میکرد.

خانهای که با خندههای مهمانان کوچک جان گرفت
فاطمه صفری، مراقب شیرخوارگاه، دو سال است با کودکان بیسرپرست زندگی میکند. او در جنگ ۱۲روزه پیشین داوطلب شده بود اما نوبت به او نرسید؛ اینبار اما از ۱۶ تا ۲۴ اسفند «نویان» را به خانه برد.
پس از آن، از ۱۱ تا ۲۵ فروردین میزبان «تینا» دختر ۱۸ماهه مبتلا به شکاف کام، بینایی بسیار محدود، سیپی و حساسیت شدید به صدا بود.
فاطمه میگوید: میخواستم همان مراقبتی را برایشان انجام دهم که برای پسرم انجام میدهم.
حضور این دو کودک فضای خانهشان را دگرگون کرد؛ امیررضا، پسر فاطمه، و همسرش نیز در مراقبت از بچهها نقش پررنگی داشتند.
او لحظهای از روزهای پراضطراب جنگ را اینگونه روایت میکند: شبی که بمباران بود و امیررضا در کوچه بود، سرم را نزدیک نویان بردم و گفتم: دعا کن برادر کوچولوت زود به خانه برگردد و بعد از چند دقیقه امیر رضا زنگ زد.
روزی دیگر یکی از بستگانشان از فاطمه خواسته بود در گوش تینا برای سلامتی پسرش که عمل قلب باز انجام داده دعا کند؛ ساعاتی بعد خبر رسید که او به هوش آمده و حالش خوب است.
فاطمه لبخند میزند و میگوید: جنگ سخت بود… ولی یک خوبی داشت؛ بچههای شیرخوارگاه توی خانهمان بودند.

دخترکی که خانهای کوچک را پُر از امید کرد
مهتاب رضوانی، مراقب جوان شیرخوارگاه، از دو ماهگی همراه «تینا» بوده است؛ دختری ۱۸ماهه با شرایط ویژه که نیاز به مراقبت مداوم دارد.
مهتاب در روزهای تنش جنگ، تصمیم گرفت تینا را از ۱۵ اسفند تا ۱۱ فروردین به خانه بیاورد؛ سی روز پراضطراب اما سرشار از مهر را تجربه کند.
او میگوید: اگر صدایی میآمد، اولین کاری که میکردم این بود که تینا را بغل کنم و بدوم چراکه فقط جانش برایم مهم بود.
خانه کوچکشان با خندههای دخترکی که با شنیدن صداها شاد میشود، جان تازه گرفته بود.
مهتاب بههمراه مادرش هر روز برای تینا ماساژ، کاردرمانی و تغذیه با شیشه مخصوص انجام میداد. مهتاب میگوید که تینا برکت بود، هر روز با خندههایش خانهمان را روشنتر میکرد.
در سفر مشهد نیز برای او سوغاتی تهیه میکند و میگوید: انگار باید همیشه کنارم باشد.

مهمانی آرام که خانه را پرجمعیتتر کرد
خانم سبزی، از کارکنان باتجربه شیرخوارگاه و مادری با خانوادهای پرجمعیت، از نیمه اسفند تاکنون میزبان «کوثر» دختر چهارماهه مبتلا به سندروم داون است؛ کوثر نوزادی آرام، کموزن و نیازمند مراقبت ویژه در تغذیه است.
بهگفته او، کوثر با مراقبتهای شبانهروزی و همراهی همسرش، بهبود یافته و تپلتر شده است.
خانم سبزی پیشنهاد کرده بود بچهها را به خانه مادرش منتقل کنند، اما در نهایت خود او میزبان شد و در این رابطه گفت که احساس وظیفه میکردم، دوست داشتم برای بچههای شیرخوارگاه قدمی بردارم و لقمهام حلال باشد.
در روزهای ناامن جنگ، دخترش به همراه فرزند نوزادش نیز برای امنیت بیشتر به خانه خانم سبزی آمده بودند و همین باعث شد فضای خانه گرمتر و صمیمیتر شود.
خانم سبزی میگوید: هر کس عید میآمد، عاشقانه کوثر را بغل میکرد. انگار بچه خودمان بود، حضورش برای خانهمان خوشیُمن بود.
این گزارش روایتی از چهار زن، چهار خانه و چهار روایت روشن در دل روزهای تاریک است؛ زنانی که نشان دادند گاهی آرامترین قهرمانان، در سکوت خانههای کوچک، بزرگترین کارها را انجام میدهند.
نظرات کاربران