هنر سلامت
0

روایتی از زندگی شهید «مهدی علیدادی»؛از «چای‌خانه مامان» تا پای لانچرها

تصویر پیدا نشد !
بازدید 3

خبرگزاری مهر، گروه استان ها – فاطمه دقاق نژاد: ماه های تلخ و پرآشوب گذشت؛ روزهایی که آسمان منطقه رنگ آرامش ندید و زمین از خون بهترین فرزندان این سرزمین سیراب شد. از جنگ ۱۲ روزه تا جنگ رمضان، صدای انفجارها، بغض مادران داغدار و اشک کودکان یتیم به‌روشنی در دل هر ایرانی طنین انداخت.

پاسخ‌های کوبنده دلاورمردان این سرزمین، جلوه‌ای از وحدت، ایمان و هوشمندی فرزندان غیور این کشور بود که نشان دادند امنیت این سرزمین حاصل خون شهیدان و صلابت پاسداران بی‌ادعاست. در همان روزهایی که دشمن با توسل به ترفندهای مختلف، ناجوانمردانه به حریم این کشور تجاوز کرد، مردانی از تبار عاشورا بی‌نام‌ونشان دل از خانه کندند و راهی میدان شدند تا از مرز ایمان و انسانیت دفاع کنند. یکی از آن مردان، شهیدی است که اکنون نامش بر تارک افتخار استان خوزستان می‌درخشد؛ مردی که حتی از کودک دو ساله اش گذشت و رفت تا امنیت و اقتدار ایران اسلامی در برابر زیاده‌خواهی دشمنان خدشه‌دار نشود.

روایتی از زندگی شهید «مهدی علیدادی»؛از «چای‌خانه مامان» تا پای لانچرها

در ادامه گفتگوی خبرنگار خبرگزاری مهر با نصرت علیدادی خواهر پاسدار شهید «مهدی علیدادی» را می خوانید.

خواهر شهید علیدادی سخن خود را این‌گونه آغاز می‌کند و می‌گوید: نصرت علیدادی، خواهر بزرگ شهید مهدی علیدادی هستم. دوست ندارم بگویم چهار تا برادر داشتم چرا که هنوز هم چهار تا برادر دارم و سه تا خواهر هستیم. پدرمان ارتشی بود و سال ۱۳۷۵ بر اثر بیماری فوت کرد. شرایط مالی خانواده متوسط بود؛ نه ضعیف، نه خیلی خوب. ما یک خانواده معمولی از اقشار مختلف جامعه بودیم. زمانی که پدرمان فوت کرد در آن دوره که هنوز مهدی مجرد بود خیلی احساس مسئولیت می‌کرد. حتی دوست نداشت یک لباس هم برایش تهیه کنیم. اصلاً می‌خواست روی پای خودش بایستد. وقتی هم که وارد سپاه شد، واقعاً خیلی به مادرم کمک می‌کرد.

خواهر شهید ادامه می دهد: من فرزند اول خانواده هستم و همه به من «مامان نصرت» می‌گویند. مهدی، فرزند پنجم خانواده بود. مهدی در اهواز، در منطقه‌ بیست‌متری شهرداری بزرگ شد. مهدی تحصیلاتش را ادامه داد و وارد سپاه شد و چند سال بعد ازدواج کرد. حاصل ازدواجش سه فرزند است: یک دختر به نام ریحانه (۱۷ ساله) و دو پسر به نام‌های حسین (۱۵ ساله) و مجتبی که الان دو سال و سه ماه دارد. زمانی که قصد داشتند ازدواج کنند، کسی را که می‌خواست، دخترعمویم بود. اول آمد به مامانم گفت: «مامان، من دخترعمویم را می‌خواهم برای ازدواج، نظرتان چیه؟» مامانم گفت: «اگر دوستش داری، ما حرفی نداریم.» آن موقع عمویم تهران زندگی می‌کرد. برای خواستگاری به تهران رفتیم. یک مراسم ساده عقد در تهران برگزار کردیم، همه‌چیز در سادگی تمام برگزار شد.

تنها برادری که نظامی شد

وی ادامه داد: مهدی تنها برادری بود که نظامی شد. پدرمان ارتشی بود بنابراین ما از اول با مسئله نظامی‌گری آشنا بودیم.برای همین، موضوعی مثل رفتن به سپاه برایمان یک چیز کاملاً عادی و راحت بود؛ نه نیاز به پذیرش خاصی داشت، نه حتی تشویق اضافه‌ای. یادم می‌آید وقتی مهدی آمد گفت می‌خواهم بروم جذب سپاه بشوم، هیچکس مخالفت نکرد. همه گفتیم «خیلی خوب است، بفرما می‌توانی بروی».

روایتی از زندگی شهید «مهدی علیدادی»؛از «چای‌خانه مامان» تا پای لانچرها

خواهر شهید علیدادی می‌گوید: با اینکه مشغله‌های زندگی را داشت تا مقطع دکترا تحصیلاتش را ادامه داد. در راه کسب علم و دانش بسیار کوشا بود. در کنار درس، فعالیت‌های بسیار زیادی داشت؛ مخصوصاً در حوزه جوانان. با جوان‌ها خیلی اُخت بود و برایشان کار می‌کرد. اولاً از نظر اخلاقی اینگونه بود که هیچ‌کدام از کارهایش را به ما نمی‌گفت. مثلاً ما نمی‌دانستیم که او جهادگر است. با اینکه مثل همه خواهر و برادرها کنار هم راحت زندگی می‌کردیم، ایشان هیچ‌وقت کارهایش را بازگو نمی‌کرد. بعد از شهادتش بود که فیلم‌ها و عکس‌های جهادگری‌هایش را دیدیم و فهمیدیم برای مستضعفان خانه می‌ساخت.

خواهر شهید می گوید: مهدی بیشتر در حوزه‌ها فعالیت داشت و فرمانده بعضی از حوزه‌ها بود. همه هم و غمش را روی جوانان می‌گذاشت، خیلی با جوانان اردو می‌رفت و برایشان کلاس‌های مختلف می‌گذاشت. در هر سنی و هر موقعیتی اگر کسی نیاز به کمک یا راهنمایی داشت، تمام وقتش را در اختیارش می‌گذاشت. به بچه‌ها و نوجوانان خیلی اهمیت می‌داد و می‌گفت: «اینها آینده‌سازان هستند.».

خواهر شهیدعلیدادی در ادامه از مهربانی برادر شهید تعریف می‌کند و می‌گوید: ارتباطش با خواهر و برادرها صمیمانه بود. با اینکه سنش از همه ما کمتر بود اما خیلی با احترام صحبت می‌کرد. هم احترام یک بچه کوچک در خانواده را داشت هم احترام یک پیرمرد، خیلی باشخصیت و با محبت بود. این سجایای اخلاقی شهید، نقطه عطفی در شخصیت ایشان داشت؛ کسی که هم در سن کم، متانت و بزرگی داشت، هم قلبش پر از مهر بود.

شهیدی که شوخ طبع بود

از خواهر شهید علیدادی در مورد نوجوانی شهید می‌پرسیم لبخند می‌زند، می‌گوید: مهدی بسیار شوخ‌طبع بود. من تقریباً حکم مادرش را داشتم؛ بزرگش کردم، درسش می‌دادم با این حال، او بیش از حد به من احترام می‌گذاشت. در دوران کودکی خیلی شیطنت می‌کرد. من که خواهر بزرگتر بودم، درسش می‌دادم. مثلاً یک تکلیف بهش می‌دادم تا انجام بدهد. خانه من چند خانه بالاتر از خانه پدرم بود. می‌رفتم و می‌آمدم، می‌دیدم مهدی در خیابان بوده، همین که متوجه حضور من می‌شد، سریع به خانه می‌رفت و کتاب را دست می‌گرفت. پدرم می‌گفت: «والله اگر مهدی یک کلمه درس خوانده، همه‌اش در کوچه بوده». خیلی شیطنت می‌کرد. این شیطنت و شوخ‌طبعی تا آخر عمر هم با او بود. سربه‌سرمان می‌گذاشت، با تلفن سرکارمان می‌گذاشت.

خواهر شهید از آن روزها یاد می‌کند، می‌گوید: اگر مشکلی پیش می آمد چه در خانواده، چه جایی کسی سؤالی از او می‌پرسید خیلی تحقیق می‌کرد تا جوابی منطقی و درست و حسابی بدهد. بسیار اهل مطالعه بود. هر کتابی را که می‌خواند، اگر خوب بود، می‌دانست من هم کتابخوان هستم می آمد می‌گفت: «آجی، این کتاب را بخوان، خیلی خوب است.» بعد که می‌خواندیم ، می‌نشستیم درباره آن کتاب گفتگو می‌کردیم. اگر از چیزی ناراحت می‌شد، می آمد صحبت می‌کرد. ولی باورتان نمی‌شود با اینکه او از ما کوچک‌تر بود ما بیشتر با حاج مهدی صحبت می‌کردیم. هرکس مشکلی یا درد دلی داشت، به او زنگ می‌زد. حرف می‌زدیم و او طوری صحبت می‌کرد که انگار می‌خواست یادمان بدهد این مسائل را طوری مدیریت کن که نا آرامی وارد زندگی‌ات نشود. بعد می‌گفت: «برو بعدی». این جمله ورد زبان همه ما شده بود: «برو بعدی». یعنی روی مسئله ای متوقف نشوید، روی چیزی نمان. برایش مشکلات خیلی راحت و پیش‌پاافتاده بود.

وی می افزاید: می‌گویند کسی که شهید می‌شود، شهیدانه زندگی می‌کند. حاج مهدی شهیدانه زندگی کرد اما چون ما هر روز با او بودیم، متوجه رفتار خاصش نبودیم. وقتی از بیماری یا مشکلی برایش می‌گفتیم، یا دلمان اذیت بود، می‌گفت: «آجی، خدا هست. نترس. وقتی خدا هست، از هیچی نترسید». همه اعضای خانواده، حتی جوان‌ها و پسرهای جوانمان، ارتباط بسیار صمیمانه با شهید داشتند. بچه‌ها خیلی با مهدی دوست بودند. وقتی شهید شد، پذیرش این موضوع برای هیچ‌کدام مان راحت نبود. بچه‌ها انگار صمیمی‌ترین دوستشان را از دست داده بودند. خواهر و برادرها طوری بودیم که خیلی راحت و بی‌پرده با هم حرف می‌زدیم. چیزی از همدیگر پنهان نمی‌کردیم. بچه‌ها را هم طوری بار آورده بودیم که خیلی راحت درباره مسائل خود با حاج مهدی حرف می‌زدند. آنقدر راحت بود که اصلاً نیاز نبود جای دیگری جذب محبت شوند.

صبحانه هر روز با مادر

خواهر شهید علیدادی با اشاره به خلقیات برادر شهیدش و ماندگار شدن این صفات خوب می‌گوید: حاج مهدی آنقدر به مامانم علاقه داشت که به قول برادرم از ۳۰ روز ماه، ۲۵ روزش را با مامان صبحانه می‌خورد. بعد یه عکس می‌گذاشت در گروه خانواده و می‌گفت: «چای‌خونه مامان، بدوید بیایید.» هرکدام از ما که برایش مقدور بود، سریع خودمان را می‌رساندیم. حاج مهدی به خانواده و دور هم بودن خواهر و برادرها بسیار علاقه‌مند بود. شب‌های پنجشنبه و جمعه قرارمان بود. می‌گفتیم این هفته کجا جمع بشویم. وسط هفته هم اگر ممکن بود، یکی دو ساعتی می‌آمد در جمع خانواده و بعد می‌رفت. خیلی خانواده دوست بود، دورهمی ما این شکلی بود: ساعتی کنار هم بودیم، حرف می‌زدیم، می‌خندیدیم. هرکسی یک مسئله ذهنی داشت چه در مورد جامعه، چه مسائل دیگر همه را مطرح می‌کردیم.

روایتی از زندگی شهید «مهدی علیدادی»؛از «چای‌خانه مامان» تا پای لانچرها

خواهر شهید علیدادی می‌گوید: مهدی کارش در حوزه‌های شهری بود اما واقعاً عاشق شهادت بود به همین خاطر، رفته بود دوره هوافضا را دیده بود ولی به هیچ‌کدام از ما نگفته بود. از مامانم می‌ترسید؛ چون مامان به حاج مهدی اجازه نداده بود به سوریه برود. مهدی هم به خانمش گفته بود: «نگذار کسی بفهمد من دوره هوافضا را می‌بینم وگرنه مانعم می‌شوند.» من تهران زندگی می‌کردم. می‌آمد پیش من اما وقتی می‌گفتم «مهدی چرا اینقدر تندتند می‌آیی تهران؟» می‌خندید و می‌گفت: «برای مأموریت می‌آیم.» هیچ‌وقت نگفت برای چه کاری می‌آید. ما زمانی که شهید شد تازه فهمیدیم که مهدی دوره هوافضا را گذرانده. نمی دانستیم پای لانچرها می‌رود. هر وقت خانه یا در جمعمان نمی‌آمد، فقط می‌گفت «مأموریت» هستم.

متوجه نشدم وصیت می کند

خواهر شهید ادامه می دهد و می‌گوید: چند روز قبل از جنگ رمضان، یک روز به من زنگ زد و گفت: «آجی، بیا بیرون، کارت دارم.» وقتی با هم بیرون رفتیم، من نفهمیدم که دارد وصیت می‌کند. به من مدام می‌گفت این کارها را انجام بده. من گفتم: «مهدی، مگه می‌خواهی کجا بروی؟» هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردم دارد وصیت می‌کند. گفت: «بگو باشه.» گفتم: «باشه، انجام می‌دهم.» رهبر که شهید شد، مهدی خیلی درگیر شد. از لحاظ روحی خیلی به‌ هم‌ ریخته بود. مرتب می‌رفت مأموریت اما ما نمی‌دانستیم کجا می‌رود. بعدها فهیمدم که جزو رزمندگان پای لانچر بوده است ولی هیچگاه این را به ما نگفت.

خواهر شهید در ادامه این روایت و رفیق دیرینه ای که همراه برادرش به شهادت رسید، می‌گوید: مهدی یک دوست صمیمی داشت به نام «شهید حاج مرتضی محبی» حدود ۲۵ سال با هم رفاقت صمیمانه داشتند. روی ماشینی که قصد داشته به شهر بیاید، حاج مهدی شماره حاج مرتضی را روی خاک‌های ماشین نوشته و به راننده گفته: «وقتی رفتی، زنگ بزن حاج مرتضی سریع اینجا بیاید.» حاج مرتضی ساعت سه و نیم بعدازظهر به موقعیت می‌رسد.

روایتی از زندگی شهید «مهدی علیدادی»؛از «چای‌خانه مامان» تا پای لانچرها

خواهر شهید علیدادای در ادامه به چگونگی شهادت برادر شهیدش اشاره کرد و گفت: کارشان را که انجام می‌دهند، موقع اذان برای نماز می‌روند. یکی از همرزمانش تعریف می‌کرد و می‌گفت: «رفتم بالای سرشان، دیدم سجده آنها خیلی طولانی شد. صدا زدم: حاجی بیایید دیگه، سریع کارمان را انجام بدهیم برویم.» زمانی که آمدند بیرون، مورد اصابت قرار می‌گیرند. حاج مهدی و حاج مرتضی، آن دو رفیق دیرینه با هم شهید می‌شوند. حتی وقتی بهشان گفته بودند: «بیایید افطار کنید.» آنها گفتند: «نه، باید برویم کارمان را انجام بدهیم برای غذا خوردن وقت زیاد است.». همرزمشان قسم می‌خورد: «خدا شاهد است، حاج مهدی و حاج مرتضی را هیچ‌وقت اینقدر خندان و شاداب ندیده بودم. انگار روی بال فرشته‌ها بودند، روی زمین نبودند. می‌دویدند این طرف و آن طرف، می‌رفتند پای لانچرها.» حاج مرتضی از جلو و حاج مهدی از پشت سر، مورد اصابت ترکش قرار گرفتند و شهید شدند. حتی یک جرعه آب هم نخورده بودند که با زبان روزه شهید شدند.

خواهر شهید علیدادی با صدای آرام که رگه‌هایی از بغض در آن بود گفت: زمانی که خبر شهادت را دادند، تا دو، سه روز بعد، چیزی یادم نمی‌آید. خیلی سخت بود. چون ارتباط خواهر و برادری ما معمولی نبود. مهدی یک برادر معمولی برای ما نبود. الان هر وقت سر مزار حاج مهدی می‌روم، بیشتر با او صحبت می‌کنم. به او می‌گویم: «مهدی، کمکم کن که بتوانم به بچه‌هایت کمک کنم، به خانمت کمک کنم. چون خودت خیلی خواهری بودی. هر چیزی می‌خواستی بگیری به من زنگ می‌زدی. بچه‌هایت هم همانقدر به من وابسته هستند، زنگ می‌زنند عمه جان، عمه جان… مهدی کمکم کن توان داشته باشم تا هوای بچه‌هایت را داشته باشم.»

خواهرشهید علیدادی می گوید: نمی‌خواهم حالا که برادرم شهید شده است تعریف کنم نه اما واقعیتش این است: مهدی عاشق امام حسین (ع) بود. واقعاً خوش‌اخلاق بود. پشت سر هیچ‌کس حرف نمی‌زد. اگر کسی غیبت می‌کرد، در جا طرف را می‌آورد به او می‌گفت حالا بهش بگو، اجازه نمی‌داد کسی غیبت کند. .نماز اول وقتش محال بود ترک بشود. در وصیت نامه اش هم نوشته بود: «هیچ روزه نگرفته و نماز نخوانده ای ندارم» وقتی جمع خانوادگی بود، خودش پیش‌نماز می‌شد. هیچ‌وقت ندیدم بگوید این شخص بدحجاب است یا با بدرفتار حرف نمی‌زنم. با همه ارتباط می‌گرفت خیلی بامحبت بود.

خواهر در ادامه می‌گوید: بسیار احترام مادر را داشت. روز مادر محال بود از یادش برود. حتی شده یک شاخه گل، با من هماهنگ می‌کرد و برای همه هدیه می‌گرفت. یک روز زنگ زد و تاریخ ازدواج همه خواهر و برادرها را پرسید. گفتم: «برای چی می‌خواهی؟ مگه می‌خوایم بمیریم؟» فقط می‌خندید. بعداً فهمیدیم چه کار قشنگی کرده بود. یک تابلو درست کرده بود مثل تابلوهای کوچه‌ها، نوشته بود «کوچه عشق» و با اسامی و تاریخ ازدواج همه ما، یک نسخه هم به هرکدام از ما هدیه داد.

خواهر شهید علیدادی درباره برجسته‌ترین خصوصیات اخلاقی حاج مهدی عنوان کرد: هر وقت کسی مشکلی داشت، مهدی بهش می‌گفت: «برو بعدی.» یعنی روی مسئله کلید نکن، رد شو. حتی به پسرش هم گفته بود: «اگر شهید شدم، برو بعدی.»

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

17 − 1 =

مشاهده بیشتر