هنر سلامت
0

۱۲ ساعت حماسه در خیابان کشور دوست؛ غم و اندوه ملت برای پدر

تصویر پیدا نشد !
بازدید 4

خبرگزاری مهر – گروه جامعه: تهران دیروز نفس نمی‌کشید. تهران دیروز یک قلب بود که می‌تپید، اما برای رهبری که رفته بود. از ساعت ۹ صبح که اولین گریه‌ها در خیابان جمهوری بلند شد، تا پاسی از شب که آخرین مداح در خیابان «کشور دوست» صدایش را به آسمان فرستاد، شهری که شاهد رفتن یک بزرگ مرد بود، به شهادت یک عشق بزرگ ایستاد.

چهلمین روز شهادت رهبر فقید انقلاب اسلامی. روزی که ایران نشان داد همچنان مقاوم ایستاده است، و در عزای پدرش، زنده‌تر از همیشه نفس می‌کشد.

ساعت ۹ صبح؛ میدان جمهوری: ازدحامی که بغض بود

صبح دیروز، تهران بیدار نشد. تهران از همان شب قبل بیدار بود. ساعت ۹ صبح که رسماً مراسم آغاز شد، خیابان کشور دوست جاری از اشک بود.

۱۲ ساعت حماسه در خیابان کشور دوست؛ غم و اندوه ملت برای پدر

پیرمردی با محاسنی سفید از برف پیری، اما چشمانی سرخ از آتش فراق، با دستی لرزان به دیوار تکیه داده بود. با خودش زمزمه می‌کرد: «آقا… آقا… چطور شد که رفتی؟ چطور شد که ما نبودیم؟»

زن جوانی در میان موج جمعیت، کالسکه نوزادش را هل می‌داد. یک پرچم سیاه روی کالسکه بسته بود و عکس رهبر. اشک می‌ریخت و می‌گفت: «می‌خواهم علی‌اصغر من بداند، مادرش در چه روزهایی زندگی کرده. روزهایی که یک ملت، یک مرد را اینگونه دوست داشتند.»

در همان دقایق اولیه، یک گروه مداحی از شهرری خودشان را رسانده بودند. نوحه را که شروع کردند، مردی میانسال در میان جمعیت فریاد زد: «آقا جان! دلم گرفته… بیا…» و بعد، خودش را باخت میان گریه‌های بلندی که تمام کوچه پس کوچه‌های اطراف را پر کرد.

ساعت ۱۰ صبح؛ دریایی از پرچم و یک درد مشترک

وقتی جمعیت به سمت خیابان جمهوری سرازیر شد، دیگر زمین گنجایش نداشت. از پشت بام یک ساختمان نگاه می‌کردم. آنچه می‌دیدم، فقط سر بود و شانه و پرچم. پرچم ایران، پرچم حزب‌الله لبنان، پرچم‌های زرد مقاومت، پرچم‌هایی با تصویر سردار دلها، و پرچم‌های سیاه عزا. هر کدام از این پرچم‌ها، روایتی از یک دلدادگی داشت. اما امروز، همه آنها یک روایت مشترک داشتند: روایت «پدری» که رفت.

۱۲ ساعت حماسه در خیابان کشور دوست؛ غم و اندوه ملت برای پدر

یک نوجوان ۱۷ ساله را دیدم که پرچم حزب‌الله را بالای سر می‌چرخاند و اشک می‌ریخت. گفتم: «برای چی گریه می‌کنی؟» گفت: «برای اینکه رهبرم به من یاد داد چگونه با مقاومت زندگی کنم. حالا که رفته، یادش از قلبم نمی‌رود.»

در کنارش، مادری چادر نمازش را پرچم کرده بود و رو به آسمان می‌گفت: «خدایا! این مردم را ببین. اینها برای رهبرشان چه کردند. خودت ببین و جوابشان را بده.»

در میان جمعیت، صحنه‌هایی بود که هر بیننده‌ای را بی‌اختیار به گریه می‌انداخت. پیرزنی با پای برهنه، مردی که پسر شهیدش را در آغوش گرفته بود، دختری نوجوان که دفتر خاطراتش را باز کرده بود و برای رهبرش شعر می‌خواند.

ساعت ۱۱:۳۰؛ تقدیر از مدافعان امنیت: سربازانی که گریه می‌کردند

در میان موج جمعیت، چشمم به یک گروه از نیروهای انتظامی و نظامی افتاد. آنها در صف اول، پشت یک حصار کم ارتفاع، ایستاده بودند. ماموریت داشتند که نظم را حفظ کنند. یک سرباز وظیفه، با چشمانی پر از اشک، به مردم نگاه می‌کرد و لبهایش می‌لرزید. نزدیک رفتم. گفتم: «سرباز جان، خسته نباشی.» نتوانست جواب بدهد. فقط سرش را پایین انداخت و چند قطره اشک روی یقه سبزش چکید.

فرمانده‌اش، مردی تنومند با چشمانی سرخ، رو به جمعیت کرد و با صدایی لرزان گفت: «مردم عزیز! من و بچه‌هایم امشب ماموریم. اما ماموریت ما امروز فقط حفاظت از شما نیست. ماموریت ما امروز، گریه کردن با شماست. برای کسی که فرمانده کل ما بود. برای کسی که به ما یاد داد چگونه سرباز باشیم.»

و جمعیت فریاد زد: «الله اکبر، خامنه‌ای رهبر.»

در آن لحظات، پیرمردی از میان جمعیت خود را به آن سرباز وظیفه رساند و دستی بر شانه او کشید و گفت: «ما دعاگوی توایم پسر. تو افتخار این مملکتی. رهبرتان از شما راضی بود، من از شما راضی ام.»

ساعت ۱۳ ظهر؛ نماز ظهر عاشورایی: سجده‌هایی که با نام رهبر گره خورد

اذان ظهر که گفتند، زمین لرزید. نه از زلزله، از سجده میلیون‌ها انسان همزمان. فرش‌های نماز سیاه و سفید، خیابان را پوشانده بود. صدای «الله اکبر» از انتهای صفوف تا ابتدا طنین‌انداز بود، اما این الله اکبر، بوی فراق می‌داد.

بعد از نماز، یک روحانی جوان بالای یک پله کوتاه رفت. چند لحظه سکوت کرد. اشک در چشمانش حلقه زد. بعد با صدایی که می‌لرزید گفت: «خداوندا! این مردم با نان شب خود آمدند. با پای پیاده آمدند. با دل شکسته آمدند. تا به تو بگویند که بیعت خود را با ولیشان تجدید می‌کنند. خداوندا! راه شهید ما را تا ظهور آقا امام زمان ادامه بده. خداوندا! به حرمت اشک ، به حرمت این سجده‌ها، به حرمت پرچم‌هایی که برافراشته شد، گناهان ما را ببخش…»

۱۲ ساعت حماسه در خیابان کشور دوست؛ غم و اندوه ملت برای پدر

و جمعیت با گریه فریاد زد: «الهی آمدم که در سجده، صورتش را به زمین چسبانده بود، وقتی سر برداشت، دیدم صورتش پر از اشک و خاک بود. گفت: «در سجده با رهبرم حرف زدم. گفتم آقا، من قول می‌دهم که راهت را ادامه بدهم. تو هم پیش خدا برایمان دعا کن.»

ساعت ۱۵ عصر؛ ورود به خیابان «کشور دوست»: جایی که زمین به آسمان پیوند خورد

حدود ساعت ۳ بعدازظهر بود که قدم به خیابان «کشور دوست» گذاشتم. اینجا دیگر هیچ چیز شبیه جاهای دیگر نبود. اینجا «حرام بود نفس کشیدن». اینجا همان جایی بود که چند هفته پیش، رهبر عزیزمان، همان که تمام عمرش را برای «دوستی با کشورش» گذاشت، در همان خیابانی که نام «کشور دوست» بر پیشانی دارد، به شهادت رسید. چه تصادف شیرین و دردناکی! رهبری که کشورش را چون جان دوست می‌داشت، در خیابان «کشور دوست» جان داد.

۱۲ ساعت حماسه در خیابان کشور دوست؛ غم و اندوه ملت برای پدر

همین معنا را با یک پیرمرد در میان جمعیت در میان گذاشتم. اشک از چشمانش جاری شد و گفت: «پسرم، رهبر ما تا نفس آخر، کشور دوست بود. خودش همیشه می‌گفت ایران برایم از جان عزیزتر است. حالا خدا خواست که در خیابان کشور دوست به شهادت برسد. یعنی مهرش به این خاک را مهر تایید زد.»

در این نقطه از مسیر، فضای غم غلیظ‌تر از هر جای دیگری بود. یک مداح اهل بیت، بالای یک سکوی کوچک، شروع کرد به خواندن:

«ای سفر کرده در حرم، بی‌تو دلم گرفته است / بی‌تو نفس گرفته است، بی‌تو قلم گرفته است / در خیابان کشور دوست، جان دادی ای پدر / ای که عشق تو، هنوز در رگ‌های ایران مانده است»

و جمعیت، با چشمانی بارانی که دیگر توان پنهان کردن اشک را نداشت، هماهنگ با او زمزمه می‌کردند. صدای ناله از هر سو بلند بود. مردان رشید دفاع مقدس که در عملیات‌های سخت، گریه نکرده بودند، امروز مانند کودکان گریه می‌کردند.

ساعت ۱۸ عصر؛ غروب آفتاب بر خیابان کشور دوست: آسمان هم سوگواری کرد

غروب که شد، آفتاب رنگ سرخ به خود گرفت. گویی آسمان هم می‌خواست با خون خود، در سوگ رهبرش عزاداری کند. پرچم‌های سیاه و سرخ حزب‌الله لبنان، همراه با پرچم ایران، در نسیم غروب، آرام حرکت می‌کردند. انگار خود باد هم احترام می‌گذاشت.

۱۲ ساعت حماسه در خیابان کشور دوست؛ غم و اندوه ملت برای پدر

در میان جمعیت، پدری را دیدم که پسر نوجوانش را محکم در آغوش گرفته بود و در گوشش زمزمه می‌کرد: «پسرم، این روزها را هیچ وقت فراموش نکن. روزهایی که یک ملت ثابت کرد مرده نیست. روزهایی که خیابان کشور دوست، گواه عشق یک ملت به مردی شد که تا آخرین قطره خونش، کشور دوست بود.»

یک جوان افغانستانی را دیدم که پرچم مقاومت را بالای سر گرفته بود و گریه می‌کرد. گفتم: «برای رهبر ایران گریه می‌کنی؟» با چشمانی گریان گفت: «رهبر ایران فقط رهبر ایران نبود. او رهبر همه مستضعفان بود. او به ما یاد داد که می‌شود با عزت زندگی کرد. من از کابل آمدم تا به او بگویم که راهت را ادامه می‌دهم. حالا که رفته، به جای او به فرزندانش می‌گویم.»

ساعت ۲۰ شب؛ مدافعان حرم، مدافعان امنیت و یک عشق تمام‌نشدنی

ساعت ۸ شب، جمعیت همچنان ایستاده بود. اما این بار، صحنه دیگری چشمم را گرفت. یک گروه از نیروهای مسلح، در گوشه خیابان، دور هم حلقه زده بودند و نوحه می‌خواندند. کلاه‌هایشان را برداشته بودند و بر زمین گذاشته بودند. با چشمانی اشک‌آلود، سینه می‌زدند. یکی از آنها، فرمانده گردان بود. جلو رفتم. گفت: «امشب، سخت‌ترین شب زندگی من است. من در سوریه و عراق جنگیدم، اما امشب، جنگ من با دلم است. دلم نمی‌خواهد باور کند که رهبرم رفته است.»

۱۲ ساعت حماسه در خیابان کشور دوست؛ غم و اندوه ملت برای پدر

در گوشه دیگر، یک سرباز پلیس را دیدم که با حوصله به پیرزنی کمک می‌کرد تا از میان جمعیت عبور کند. پیرزن دستی به صورت سرباز کشید و گفت: «خدا حفظت کند پسرم. شماها زحمت می‌کشید که ما امنیت داشته باشیم. رهبرمان همیشه از شما تعریف می‌کرد. روحش شاد.»

و آن سرباز، با چشمانی پر از اشک، فقط توانست بگوید: «مادرجان، دعایتان پشت و پناهمان.»

ساعت ۲۱ شب؛ پایان یک روز، اما آغاز یک حماسه ماندگار

ساعت ۹ شب، مراسم رسماً به پایان رسید. اما خیابان کشور دوست خالی نشد. گویی زمین نمی‌گذاشت که عاشقان از حریم معشوق دور شوند. هنوز گروه‌هایی بودند که دور هم حلقه زده بودند و با هم عهد می‌بستند.

در آخرین دقایق، صدای جوانی از میان جمعیت بلند شد: «قسم به خون پاک شهید، قسم به اشک امشب ما، قسم به پرچم‌های حزب‌الله و ایران که برافراشته بود، قسم به خیابان کشور دوست که شاهد بود، راه رهبر را ادامه می‌دهیم. از مدافعان امنیت که امشب جانانه ایستادند، از نیروهای مسلح که مایه افتخارند، از همه سربازانی که با گریه ماموریتشان را انجام دادند، تشکر می‌کنیم. ما بیداریم. ما ماندگاریم. ما همان ملتی هستیم که رهبرمان به ما افتخار می‌کرد.»

و جمعیت فریاد زد: «اللهاکبر، خامنه‌ای رهبر.»

زمین پر از گل بود، دیوارها پر از عکس شهید، و دل‌ها پر از عهدی تازه. دیروز، تهران گریه نکرد. تهران سوگواری کرد، حماسه سرود، از سربازانش تشکر کرد، بر مزار عشقش گریست و رفت صبح تا ۹ شب، در مسیری از میدان جمهوری تا خیابان «کشور دوست»، تاریخی رقم خورد. تاریخی که در آن، هزاران انسان با پرچم‌های ایران، حزب‌الله لبنان و جبهه مقاومت، با گریه و مداحی و حماسه‌سرایی، فریاد زدند: «ای رهبر شهید که تا آخرین نفس کشور دوست بودی، راه تو ادامه دارد. ما تا قطره آخر خونمان پای آن ایستاده‌ایم. و تو، در خیابان کشور دوست، برای همیشه در قلب ما ساکنی.»

روایت ما تمام شد، اما آنچه در خیابان‌های تهران گذشت، هیچوقت تمام نخواهد شد. نه برای ما، نه برای تاریخ. تا فرداها را بسازد.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

11 + 20 =

مشاهده بیشتر