هنر سلامت
0

پرستار مجروحان؛ راوی ۸ سال دفاع مقدس

پرستار مجروحان؛ راوی ۸ سال دفاع مقدس
بازدید 6

زهرا حسین‌زاده پرستاری است که در یازده عملیات بزرگ دفاع مقدس از فتح‌المبین تا خیبر، نه‌تنها همراه رزمندگان بود، بلکه گاهی پیش‌تر از آنان راهی جبهه می‌شد. او نه فقط زخم‌ها را می‌بست، بلکه با دوربین کوچکش، لحظه‌هایی را ثبت کرد که امروز سندی از فداکاری، غربت، درد و امیدند.

به‌گزارش روابط‌عمومی سازمان نظام پرستاری، یکی از درخشان‌ترین ستاره‌های افتخار جامعه پرستاری مجاهدت‌ها و فداکاری‌هایی است که پرستاران در دوران ۸ سال دفاع مقدس انجام دادند و در سال‌های بعد از آن تا امروز همچنان نشان دادند که همیشه‌ برای خدمت به ایران و مردم پای کار هستند.

زهرا حسین‌زاده، پرستار و جهادگر دوران دفاع مقدس، بانویی است که با حضور فعال در جبهه‌ها و خدمت به هموطنان، نه تنها نمادی از ایثار و شجاعت است، بلکه یادآور نقش انسان‌های متعهد در شکل‌دهی به هویت و حافظه جمعی جامعه پرستاری و شهر تبریز نیز به شمار می‌رود.

همایش «زنده‌نامان تبریز» که برای بزرگداشت برخی از نام‌آوران این شهر برگزار شد، بهانه‌ای شد تا تبریزبیدار با این پرستار دوران جنگ تحمیلی درباره حضور او در جبهه‌ها در دوران دفاع مقدس گفتگو کند که در زیر آن را می‌خوانید.

زهرا حسین‌زاده درباره تصمیم آن روزهای خود برای حضور در جبهه های حق علیه باطل گفت: وقتی صدای جنگ بلند شد، من هنوز دانشجوی پرستاری بودم. در تشکل دانشجویی دانشگاه فعالیت می‌کردم و مثل خیلی از هم‌نسل هایم، پر از شور و دغدغه بودم؛ اما با شروع جنگ، همه چیز تغییر کرد.

این پرستار روزهای جنگ تحمیلی ادامه داد: دیگر نمی‌شد در کلاس نشست و فقط درس خواند، وقتی می‌دانستی آن‌سوی مرزها، جوان‌هایی هم‌سن‌وسال خودت دارند جانشان را کف دست می‌گیرند. در همان روزهای اول، داوطلب شدم. دانشگاه را تعطیل کردیم و با گروهی از بچه‌ها راهی روستاها شدیم تا به مردم محروم کمک کنیم.

وی افزود: اما هرچه بیشتر کار می‌کردم، بیشتر حس می‌کردم جای من آنجا نیست. دلم پیش مجروحانی بود که در خط مقدم، با کمترین امکانات، با درد و زخم تنها مانده بودند. نمی‌توانستم بی‌تفاوت بمانم.

حسین‌زاده اضافه کرد: تصمیمم را گرفتم باید به جبهه بروم با اینکه یک فرزند کوچک داشتم، خانواده‌ام مخالفتی نکردند. آن‌ها من را می‌شناختند، می‌دانستند که وقتی تصمیمی می‌گیرم، از ته دل است؛ اما مشکل اصلی، جایی بود که کار می‌کردم. مسئولان بیمارستان نگران بودند می‌گفتند جبهه خطرناک است، می‌گفتند ما اینجا هم به تو نیاز داریم؛ اما من می‌دانستم که آنجا، در دل میدان، نیاز بیشتر است.

وی گفت: برای اینکه آن‌ها را قانع کنم، چند بار به منطقه رفتم. دوربینم را برداشتم، عکس گرفتم. از مجروحان، از کمبودها، از تلاش شبانه‌روزی بچه‌ها. وقتی برگشتم، نمایشگاهی از آن عکس‌ها برپا کردم. می‌خواستم نشان بدهم که جبهه فقط میدان جنگ نیست؛ جایی‌ست که انسانیت، ایثار و فداکاری در اوج خودش جریان دارد می‌خواستم بگویم که ما هم باید سهمی در این دفاع داشته باشیم.

پرستار دوران جنگ ادامه داد: بالاخره، آن‌ها هم قانع شدند. اجازه دادند بروم و من رفتم؛ با دل قرص، با ایمان، با عشق. رفتم تا زخم ببندم، تا امید بدهم، تا کنار رزمنده‌ها باشم. آن روزها، آغاز مسیری بود که زندگی‌ام را برای همیشه تغییر داد.

پیش از رزمنده‌ها، در دل میدان

حسین زاده درباره حضور خود در عملیات های دفاع مقدس می گوید: در یازده عملیات حضور داشتم؛ از طریق‌القدس تا والفجر و خیبر. همیشه قبل از رزمنده‌ها به منطقه می‌رفتیم و بعد از آن‌ها برمی‌گشتیم. این حضور آن‌قدر ادامه داشت که حالا همه من را به‌عنوان یک رزمنده می‌شناسند، نه فقط یک پرستار.

او یکی از سخت‌ترین لحظات آن دوران را اینگونه روایت می‌کند: روزهای شکست حصر آبادان و آزادی خرمشهر هیچ‌وقت از خاطرم نمی‌رود. دشمن مدام حمله می‌کرد، آذوقه و مواد اولیه نمی‌رسید، روستایی‌ها نان می‌پختند و برای ما می‌فرستادند. تجهیزات کم بود، شدت جراحات بالا بود. مجروحانی بودند که هم‌زمان چند پزشک از تخصص‌های مختلف روی سرشان حاضر بودند.

این بانوی ایثارگر درباره آن روزگاران سخت ادامه داد: خیلی دلم می‌خواست به خط مقدم بروم، ولی اجازه نمی‌دادند. یکی از همکارانم که رفته بود، می‌گفت آنجا مدام معجزه رخ می‌دهد. در هر ثانیه حدود ۵۰۰گلوله به سمت رزمنده‌ها شلیک می‌شد، اما انگار سد نامرئی جلویشان بود.

حسین‌زاده افزود: روز شکست حصر آبادان، امداد غیبی هم به کمک رزمنده‌ها آمد و سنگرهای مجهز دشمن را تصرف کردند. باور نمی‌کنید، دارو و لوازم پانسمان آن‌قدر کم بود که فکر نمی‌کردیم بتوانیم حتی یک گروه مجروح را درمان کنیم، اما در پایان کار نه‌تنها کم نیاوردیم، بلکه اضافه هم آوردیم.

خرمشهر آزاد شد، شیرینی نایاب شد

او از خاطره شیرین آزادسازی خرمشهر را اینگونه تعریف کرد: روز آزادی خرمشهر را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. آن روز، انگار همه چیز رنگ تازه‌ای گرفته بود؛ هوا سبک‌تر شده بود، دل‌ها روشن‌تر، و چشم‌ها پر از اشک شادی. از صبح، صدای شادمانی در همه جا پیچیده بود. رزمنده‌ها لبخند می‌زدند، مجروحان با همان درد و زخم، لب‌هایشان به خنده باز شده بود، و حتی پرستارها با تمام خستگی، انگار دوباره جان گرفته بودند.

وی ادامه داد: من که از شدت خوشحالی نمی‌دانستم چه کنم، به راننده آمبولانس گفتم برو یه مقدار شیرینی بخر، می‌خواهیم بین بچه‌ها پخش کنیم، جشن بگیریم. پول را دادم و منتظر ماندم. چند ساعت بعد برگشت، اما دست خالی. با لبخند گفت؛ هیچ قنادی‌ای شیرینی ندارد! مردم همه شیرینی‌ها را خریده‌اند و دارند پخش می‌کنند. انگار شهر خودش جشن گرفته است.

حسین‌زاده افزود: آن لحظه، بغضی شیرین در گلویم نشست. تصور اینکه مردم، با دل‌های پر از امید، خودشان برای جشن آزادی خرمشهر شیرینی خریده‌اند و بین هم پخش می‌کنند، برایم از هزار مراسم رسمی باارزش‌تر بود. آن روز، شادی در چهره همه موج می‌زد؛ از پیرزن روستایی تا رزمنده خط مقدم، همه یک چیز را فریاد می‌زدند: «خرمشهر آزاد شد».

پرستار روزهای جنگ گفت: آن روز، نه فقط یک شهر، بلکه دل‌های ما آزاد شد. انگار همه زخم‌ها، همه خستگی‌ها، همه دلهره‌ها، برای لحظه‌ای فراموش شدند. فقط شادی بود، فقط لبخند، فقط ایمان به اینکه این خاک، با خون و عشق، دوباره خواهد ایستاد.

دوربینم را بردم، لحظه‌ها را ثبت کردم

حسین زاده که علاوه بر پرستاری از آن دوران عکس هم گرفته، درباره ثبت آن لحظات می گوید: اولین باری که راهی جبهه شدم، با خودم دوربین بردم. شاید برای خیلی‌ها عجیب بود؛ اما برای من کاملاً طبیعی. قبل از شروع جنگ، در کلاس‌های شهید آوینی در جهاد سازندگی شرکت کرده بودم آنجا یاد گرفتیم که ثبت لحظه‌ها، فقط کار یک عکاس نیست؛ گاهی وظیفه‌ای‌ است برای حفظ حقیقت، برای روایت آنچه چشم‌ها دیده‌اند و دل‌ها حس کرده‌اند.

وی افزود: وقتی وارد منطقه شدم، با صحنه‌هایی روبه‌رو شدم که نمی‌شد فقط نگاهشان کرد و گذشت. مجروحانی که با درد می‌جنگیدند، پرستارانی که با دست خالی جان می‌بخشیدند، رزمنده‌هایی که با لبخند، به دل آتش می‌زدند. هر قاب، یک دنیا حرف داشت. هر چهره، یک داستان ناتمام.

حسین زاده گفت: دوربینم را بالا بردم و شروع کردم به ثبت نه برای خودم، بلکه برای آیندگان. برای اینکه کسی نگوید نمی‌دانستیم چه گذشت . بعدها، عکس‌های زیادی گرفتم. بعضی‌شان از مجروحان جنگ بود؛ تصاویری که هنوز هم وقتی نگاهشان می‌کنم، دلم می‌لرزد. بعضی از آن عکس‌ها واقعاً دلخراش‌اند؛ اما حقیقت همیشه زیبا نیست. گاهی باید تلخی را نشان داد تا قدر شیرینی را بدانیم.

پرستار دفاع مقدس ادامه داد: آن عکس‌ها، حالا برای من مثل سندهای زنده‌اند؛ سندهایی از روزهایی که انسانیت در اوج خودش بود، از لحظه‌هایی که درد و ایمان در یک قاب جا می‌گرفتند. و من خوشحالم که آن‌قدر جسارت داشتم که دوربینم را بردارم و به دل میدان بروم.

فرشتگان بی‌ادعا

حسین‌زاده از زیبایی های آن دوران می گوید: در آن روزها، ما دائم در حال کار بودیم. واقعاً گاهی خودمان هم نمی‌دانستیم دقیقاً چه می‌کنیم. فقط می‌دانستیم که باید باشیم، باید کمک کنیم، باید زخم ببندیم، باید امید بدهیم. شب و روز نداشتیم. گاهی چندین شیفت پشت سر هم در اتاق عمل بودیم، گاهی حتی فرصت نمی‌کردیم یک لیوان آب بخوریم یا چند دقیقه بنشینیم.

وی گفت: اما عجیب‌ترین بخش ماجرا، واکنش مجروحان بود. آن‌ها حاضر نبودند از تخت ما به بیمارستان‌های پشتی منتقل شوند. با وجود درد، با وجود زخم‌های عمیق، فقط یک چیز می‌خواستند؛ برگشتن به جبهه. می‌گفتند هنوز کارشان تمام نشده، هنوز باید بجنگند، هنوز باید کنار دوستانشان باشند.

پرستار روزهای جنگ ادامه داد: موقع رفتن، برایمان یادداشت می‌گذاشتند. روی تکه‌های کاغذ، با دست‌های لرزان، جملاتی می‌نوشتند که هنوز هم وقتی بهشان فکر می‌کنم، اشکم درمی‌آید. یکی نوشته بود؛ شما فرشته‌اید، زمینی نیستید. دیگری نوشته بود؛ کار ما در برابر شما هیچ است. و یکی از آن‌ها، که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم، نوشته بود؛ فکر می‌کردیم در زمان مجروح شدن غریب می‌مانیم؛ اما با دلسوزی شما، غربت معنا ندارد.

او افزود: این جملات، برای ما مثل دارو بود. مثل انرژی تازه‌ای که خستگی را از تنمان بیرون می‌کرد. ما نه به خاطر مدال، نه به خاطر تشویق؛ بلکه به خاطر همین حرف‌ها، همین نگاه‌ها، همین دل‌های پر از ایمان، آنجا مانده بودیم. آن روزها، ما فقط پرستار نبودیم، ما همراه بودیم، هم‌سنگر بودیم، گاهی حتی پناه بودیم.

آرزوی امروز من

حسین‌زاده امروز آرزوهایی دارید و می گوید:  اگر بخواهید از من بپرسید آرزویم چیست، بی‌درنگ می‌گویم؛ «پیروزی اسلام، ظهور آقا امام زمان، و زندگی در امنیت.» این‌ها برای من فقط آرمان‌های دینی نیستند، بلکه ریشه‌ تمام آن چیزی‌اند که در سال‌های جنگ، در دل آتش، به آن تکیه کردم.

وی افزود: من در آن روزهای سخت، با چشم خود دیدم که چطور جوان‌ها با ایمانشان می‌جنگیدند، چطور با دست خالی، با دل پر، مقابل دشمن ایستادند. دیدم که چطور پرستارها، امدادگرها، حتی راننده‌های آمبولانس، همه با عشق کار می‌کردند، نه برای حقوق، نه برای مقام، فقط برای اینکه این خاک بماند، این پرچم نیفتد، این راه ادامه پیدا کند.

پرستار روزهای جنگ ادامه داد: برای همین، امروز که سال‌ها از آن روزها گذشته، دلم می‌خواهد هر کسی، در هر جایگاهی که هست، زحمات امام خمینی(ره) و شهدا را فراموش نکند. آن‌ها ستون‌های این خانه‌اند. اگر قدرشان را ندانیم، اگر راهشان را گم کنیم، همه چیز فرو می‌ریزد.

او اضافه کرد: من باور دارم که باید همیشه در مسیر آن‌ها بمانیم. نه فقط با شعار، بلکه با عمل. با صداقت، با خدمت، با وفاداری. اگر هر کسی در مسئولیت خودش، این نگاه را داشته باشد، آن‌وقت می‌توانیم امیدوار باشیم که جامعه‌مان در مسیر درستی حرکت می‌کند.

حسیتن‌زاده گفت: و من، تا آخرین نفس، همین را می‌خواهم؛ حفظ راه شهدا، پاسداری از آرمان امام، و انتظار برای آن روزی که آقا امام زمان بیاید و همه زخم‌ها التیام پیدا کند.

پرستار مجروحان؛ راوی ۸ سال دفاع مقدس

پرستار مجروحان؛ راوی ۸ سال دفاع مقدس

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

11 − 7 =

مشاهده بیشتر