به گزارش خبرگزاری مهر، روزنامه آگاه نوشت: پرده اول؛ یک لحظه حال خوب، زیر بمباران؛ از خیابان انقلاب به سمت پل کالج پایین میآیم. مسیر هرروزهام است و از آنجا هم تاکسی میگیرم به سمت خانه. کمی مانده به پل، ویترین یک کتابفروشی نگاهم را به خودش جلب میکند. صدای پدافند میآید و آدمها تندتر راه میروند، اما من با مکث روبهروی کتابفروشی ایستادهام. شیشههای ویترین مثل بقیه شهر با چسبهای محافظ پوشانده شده، اما نه با آن ضربدرهای قرمز آشنا؛ دو طرف ویترین را چسبهای زرد با طرح «اللهاکبر» گرفته و شیشههای وسط، با دو سرو سبز و ساده، کلمه «زندگی» را در سرم پررنگ میکنند. چند لحظه فقط نگاه میکنم و با حالی بهتر زیر صدای پدافند به مسیرم ادامه میدهم.
به خانه که میرسم، بیهدف در شبکههای اجتماعی میچرخم؛ اما انگار چشمهایم هنوز دنبال ردی از آن زیبایی میان زردیها هستند. ناگهان عکسی مشابه همان طرح را میبینم؛ اینبار نه روی ویترین کتابفروشی، روی پنجره یک خانه معمولی. آفتاب از لای همان برچسبهای رنگی «اللهاکبر» گذشته و طرحهای هندسی و سبز را، مثل شیشههای رنگی خانههای قدیمی، روی کف اتاق پهن کرده است. تصویر تکاندهندهای است. چسبی که برای امنیت و از ترس ترکش زده شده، حالا به خانه آرامش میدهد و نور، کف اتاق فریاد میزند که خدا بزرگتر است از هرچیزی…
با دنبال کردن منبع عکس، به کانال اصلی میرسم. «پنجره دلچسب»، چه اسم درخوری! جایی که یک آدم خوشذوق گروهی را کنار خودش جمع کرده و با هم به پنجرههای جنگزده شهر زندگی میبخشند و تبدیل به پویشش کردهاند.
از اولین پست کانال شروع میکنم تا آخرین پست که یک ویدیو است. ویدیو را باز میکنم. مردی هنرمند در حال اجرای یکی از طرحها روی شیشههای یک فروشگاه است. به ریزههای چسب زردی که روی لباسش نشسته اشاره میکند و میگوید: «اینها درجه است.» بعد هم صاف میایستد و اضافه میکند: «ژنرال احمد هستم، از یگان چسبی کشور.» با ژنرال احمد، خالق «پنجره دلچسب»، قرار مصاحبه میگذارم. دلم میخواهد بیشتر از کار این روزهایش بدانم؛ از اینکه چطور میان این روزهای جنگ، از دل چسبهای محافظ، تصویر زندگی بیرون میکشد.
پرده دوم
در کافه محل قرار مصاحبه، منتظر آقای یونسی یا همان ژنرال احمد نشستهام. کمی گذشت و در باز شد. مردی عینکی که قبلا در ویدیوهای کانال او را دیده بودم و میدانستم آقای یونسی است همراه با دختربچهای سه، چهار ساله وارد شد. بعد از سلام و احوالپرسی سوالهایم را شروع کردم. آقای یونسی در حالی پاسخ میداد که همزمان با حوصله به دخترک صبحانه میداد.
آسمان خط خورده، قصه تولد یک پنجره/ ایده پنجره دلچسب از کجا آمد؟
پنجره دلچسب یک مقدمه دارد. مقدمهاش این است که ما در جنگ دچار یک سری محدودیتها، سختیها و تلخیها میشویم. کسی که به این تلخیها وارد میشود درصدد این است که این تلخیها را رفع کند. مثل اینکه یک آواری بیفتد و تیم امداد، آواربرداری کند و آدمها را نجات دهد. منتها به نظر من، بهترین حالت این است که علاوه بر اینکه تلخیها و محدودیتها و سختیها رفع شود، تبدیل به احسن شود، تبدیل به چیز خوشایندی بشود. پنجره دلچسب هم ماجرایش همین است. ما اینجور دیدیم که نماد محدودیتهای جنگ میشود آن ضربدرهایی که روی شیشهها میخورد. پنجره نماد چیست؟ نماد ارتباط و زندگی و آسمان و خب یک ضربدری میخورد روی آسمان، به معنی گرفتاری و ترس و درگیری. دیدیم نمیتوانیم بگوییم ضربدر نزنید و پنجرهها را محکمکاری نکنید. تبدیلش کردیم به احسن. گفتیم علاوه بر اینکه ما مواظب شیشهها و سلامتیمان هستیم، پنجرههایمان را هم زیباتر میکنیم. حالا زیبا هم به معنی مادی، رنگ و نقش هم به لحاظ معنوی، نماد اللهاکبر، یا الله، یا علی.
کار دیگری که پنجره دلچسب میکند، یک جور دستورزی و کار گروهی در خانه است. آدمها زمان جنگ میروند توی خانه و محدود میشوند. با این کار مامان و بابا و بچه و بقیه دور هم جمع میشوند و خانوادگی کاری مفرح انجام میدهند. طبق تجربهای که در چند پروژهای که رفتیم و با هم انجام دادیم مثل طبقه بالای همینجا، واقعا بعد از انجامش آدمها حس خوبی میگیرند. هم یک جورهایی کار با دست و رنگ است هم در نهایت تو یک اثری تولید میکنی و وقتی میایستی نگاهش میکنی لذت میبری. این پروژه حس خوب تولید کرد، حس خوب درست کرد بین آدمها و باعث تخلیه روحی شد؛ درست است که آتشبس شده و اتفاقات ظاهرا تمام شده ولی آدمها کلید نیستند که یه دکمه بزنند و از فردا بگویند مثل قبل زندگی کنیم.
اما درباره ایده، ما یک جشنواره رویداد هنری داشتیم بعد از جنگ ۱۲ روزه به اسم زندگی در جنگ. یک فراخوان عکاسی بود که راویها و عکاسها را دعوت میکرد که آثارشان را درمورد زندگی در جنگ بفرستند. هویت بصری و طراحی پوستر و گرافیک آن جشنواره با من بود. من آمدم از همین چسبهای رنگی استفاده کردم. یعنی این بحث نماد محدودیت که میشود ضربدر را آنجا بهش رسیدم. کاری که گرفتیم تصویری بود از آسمان یک شهر که یک ضربدر قرمز رنگ رویش خورده بود. همان چسب ایمنی بود و من از آنجا رفتم سراغ پیدا کردن این چسبها و ادامه پیدا کرد، آمد داخل نمایشگاه و طراحی داخلی نمایشگاه. تا همین اسفند هم در نمایشگاه ما درگیر این چسب رنگیها بودیم. تا رسید به هفته جنگ که من با خودم نشستم فکر کردم چه کار میتوانم بکنم که یاد این چسبها افتادم. رفتم بازار خریدم و یک سری طرحهای اولیه را در خانه اجرا کردم. قصد پویش کردن این ماجرا و ادامهدار کردنش را نداشتم. صرفا در حد یک پیشنهاد بود. بعد دیدم ظرفیت دارد و استقبال شد ادامه دادیم و تا اینجا هم آمدیم.
مواجهه بقیه نسبت به کار شما چطور بود؟
با اولین تبلیغ خیلی مشتاق شدند و پیامهای زیادی گرفتم. آنجا بود که تصمیم گرفتم تبدیلش کنم به یک کار تیمی. شما فرض کنید که من دو روز پشت سر هم اینقدر گوشیام را نگاه کردم و جواب آدمها را دادم، واقعا چشمهایم درد گرفت. این بود که از چند نفر دیگر کمک گرفتم و گفتم ادمین داشته باشیم، کانال داشته باشیم که من بتوانم به کارهای دیگهام هم برسم، ضمن اینکه واقعا نمیتوانستم همه را تنها جواب بدهم. خیلیها هم آمدند تشویق کردند از کسانی که کار کمپینی کردند، از کسانی که کار هنری کردند، از کسانی که طراح داخلی یا معمار بودند. یک مقالهای منتشر شده بود توسط یکی از استارتاپهای بچههای دانشگاه شریف که در آن شبههای مطرح شد در مورد زدن یا نزدن چسب. همان روزهای اول برای ما خیلی فرستادند. نسبت به این مسئله خیلی بازخوردهای بدی داشتیم. یعنی بچهها هم اول کار خیلی نگران شدند که نکند خطا کرده باشیم و کار جمع شود و خیلی جو بدی بود در گروه.
در دوره جنگ ادبیات خود هلال احمر را هم میبینیم که اگر چیزی را بخواهد هشدار بدهد خیلی ادبیات نرمی دارد تا بار روانی مردم تشدید نشود اما این مقاله کلمات بدی استخدام کرده بود. کلمات تلخی بود. مثل «گیوتین» و «با جان خودتان بازی نکنید. من مجبور شدم با یکی از مدیران هلال احمر صحبت کنم. ایشان به من گفتند خروجی ستاد بحران این است که بزنید و تشکر هم کردند. یعنی گفتند که آقا این فضای امیدآفرینی که الان هلال احمر در دستور کار دارد و جدی هم هست، دقیقا همین کاری است که شما دارید انجام میدهید.
از خاطراتتان در اجرای طرحها بگویید.
بازخورد قشنگتر و بهترم را در یکی از هتلهای جنگزدهها گرفتم. جنگزدهها بالاخره بهترین هتل تهران هم بروند که شاید بشود بهترین هتل ایران، یک سرخوردگیای دارند، یک چیزی را از دست دادند و شاید حالشان با حال ماهایی که از کنار جنگ سالم رد شدیم خیلی فرق کند. خلاصه یک حال افسردگی {آنجا غالب بود}. پس جنگ برای آنها ادامه دارد. بعضیهایشان آن روزی که رفتیم ۲۰-۳۰ روز بود که گذشته بود و از اتاقشان جز برای کارهای ضروری درنیامده بودند. تا این حد فضا سنگین بود. من هم با یک گروهی آشنا شدم و در کنار آنها یک فضای ایونتی گذاشته بودیم. مکانش یک حالتی شبیه گلخانه داشت با شیشههای خیلی بزرگ مربع. ما شروع کردیم به کار و بچهها هم اینطور بودند که اینها اصلا نمیآیند که با ما این کار را انجام بدهند. گفتم حالا امتحان میکنیم. من رفتم به دو، سه تا خانواده پیشنهاد دادم. گفتم این چسب و با بچهها شروع کردند به کار. با بیمیلی بسیار زیاد قبول کردند.
یک خانمی آنجا بود که گفت بدم نمیآید. بعد از دو، سه دقیقه دیدیم یک شیشه بزرگ را پر از نقاشی با چسب کرده است. با او صحبت کردم و متوجه شدم طراح گرافیک است و یک پسر پنج ساله هم دارد. خانمی که اولش با بیمیلی فراوان قبول کرد رفت سر پنجره سوم، چهارم و حتی کمک به بقیه. تبدیل شد به یکی از اعضای تیم و خودش بعدا آمد و گفت که من خیلی حالم خوب شد و ماجراها را فراموش کردم. یک سمت دیگر ماجرا با یک سری از بچههای جهادی آشنا شدم که پیشنهاد دادند که بیاییم در مناطقی که { به واسطه بمباران تخریب شده و } دارند کار میکنند، بزنیم. یک کارگاه شیشهبری در منطقه مسعودیه بود. ما رفتیم که به اینها آموزش بدهیم روی پنجرههای نصب شده، به ذهنمان رسید که توی کارگاه شیشهبری که دارند شیشه میبرند، طرحها را بزنیم بعد برای نصب ببرند.
خلاصه آمدند و خیلی کارگاه یک ساعته خوبی بود. کار خاصی هم نیست. یک سری اندازه زدن و برش است دیگر. این تبدیل شد به یک جریان که بقیه کارگاهها گفتند ما هم میخواهیم و ۱۸ تا کارگاه در تهران هست و خانمهایی که داشتند کار عمرانی میکردند تبدیل شدند به مجریان پنجره دلچسب و مربی بقیه کارگاهها. یکی از جاهای دیگری که رفتیم کتابفروشی کتاب شهر ایران بود. مشکلشان این بود که میگفتند ما شرق تهرانیم و انفجار زیاد داریم اما اگر بخواهیم شیشهها را چسب بزنیم زشت میشود. ویترین بزرگی داشتند. حدودا ۹ متر شیشه. میگفتند تا الان تن ندادیم ولی میترسیم شیشه بریزد و خیلی دردسر دارد. کار شما را که دیدیم باعث شد ترغیب بشویم برای چسب زدن. اینها دو هفته قبل از جنگ تازه کتابفروشی را تحویل گرفته بودند و خانوادگی ادارهاش میکردند. ما رفتیم و طرح اللهاکبر را انتخاب کردند و برایشان اجرا کردیم. مدل کار ما اینطور است که طرح و اندازه را میگیریم، مدل کار را برایشان پیاده میکنیم و میفرستیم. تایید که دادند یا ما میرویم اجرا یا من بعضی خانهها را میگویم خودتان انجام بدهید. روی حساب همان دستورزی و کارگروهی.

یکی دیگر از خاطرات خوبم را همین جا داشتم. ما اولین جایی که رفتیم بدون طرح کار کردیم و خیلی لذتبخش بود اینجا بود و بچههایی که خیلی شبیه خودمان نبودند هم حضور داشتند و این برای من خیلی خوب بود. شاید سالهاست ما این گمشده را داشتیم که با یکی که شبیه خودمان نیست بتوانیم ارتباط بگیریم. بالاخره یک گاردی هست دیگر، از دوست حتی. این گمشده را من اینجا پیدا کردم. بعد هم در هتل استقلال خیلی گسترده بود. اصلا دوست شدیم. مثلا یه خانمی بود بازیگر تئاتر. قرار شد تئاترها که باز شد با هم دست جمعی برویم تئاتر ببینیم. همین چسب که یک سرش را یکی میگیرد و سر دیگرش را یکی دیگه یک پل ارتباطی ایجاد میکند. پنجره به جای خودش، در ادبیات هنرهای اسلامی نماد ارتباط هم هست. هم به معنی ارتباط بین درون و بیرون یعنی داخل و خارج، هم بین این دو لنگه پنجره یک ارتباطی هست که کنار هم قرار میگیرند و یک کاری انجام میدهند.
کدام طرحها از همه پرطرفدارتر بودند؟
چون سرعت کارمان اینقدر زیاد شد نمیتوان برآیندی گرفت ولی با توجه به اینکه اولین بار این عکسها در فضای مذهبی و جهادی منتشر و استقبال شد، طرح اللهاکبر را مردم خیلی دوست داشتند. مثلا ما قزوین داشتیم، تبریز داشتیم، اصفهان داشتیم که اللهاکبر کار کرده بودند و برای ما عکس فرستاده بودند. اللهاکبر شاید به واسطه تکبیرهالاحرام پر تکرارترین ذکر مسلمانها باشد. آن زمان توییتهای ترامپ مردم را ترسانده بود. با خودم گفتم که آقا مثلا انگار این ذکر را واقعا نمیگوییم و قبولش هم نداریم. آنجا بود که من این طرح اللهاکبر را زدم. یک جوری میخواستم که این اللهاکبر را بولدتر کنم. ضمن اینکه میخواستم مخاطبهای دیگرم را از دست ندهم که فکر کنند فضا فقط مذهبی است ولی ذکر آن روزها بود. الان هم هست. همواره هست. یعنی هم در خشمش هست، هم در ترسش هست و هم در غرورش. آنجایی که ما میزنیم هم باید بگوییم اللهاکبر، خدا زد. یک جمله باحالی بود که میگفت به خدا ما نزدیم، خدا زد.
نظرتان را در مورد نقش هنر در بحرانها بگویید.
کار هنر مثل یک فیلتر است. فیلتری روی کثیفیها، نگرانیها، استرسها، دلمشغولیها، ترسها، خشمها و تنهاییها. برای همه اینها انگار یک مرهم و یک علاجی است. هنری که داریم کار میکنیم درگیر میشود با ضرورت. فکر میکنم ایرانیها در طول تاریخ دنبال ضرورت هم بودهاند. دنبال کاربرد بودهاند. ما همواره در هنرهایمان، هنر صرف نداشتیم. اگر مثلا هنر آینهکاری آمده یک کارکردی داشته. هنر که ترکیب میشود با این ضرورت و کاربرد انگار بیشتر به جان مردم ما مینشیند. آن جایی که هنر به سمت یک چیزی شدن و به یک دردی خوردن میرود مردم ما بیشتر دوست دارند. همیشه ما درگیر این هستیم که مثلا این به چه دردی میخورد؟ یعنی چه؟ این اثر معنیاش چیست؟
از طرفی جنگ یکی از نقاط اوج قلیان احساسات آدمی اعم از هیجان، ترس، خشم، فقدان، تلخی و پیروزی است. ما دائم این فضای سینوسی را تجربه میکنیم. توی یک روز با خبرهایی که میشنویم ممکن است چهار بار برویم بالای بالا و بیاییم پایین پایین. به نظرم هنر کاربردی میتواند تنظیمش بکند و یکی از چیزایی هم که در پنجره دلچسب بود همین بود. اگر یک آلبوم از جنگ داشته باشیم تلخی در آن بیشتر به چشم میآید. حالا تصور کنید میان آنها یک تصویر رنگی و کاربردی باشد. این زیباست. حالا نه اینکه کار خودم باشد و بخواهم مدام تعریف کنم. به عنوان کسی که دارم از کنار میبینم میگویم که واقعا یک تصویر و خاطره خوبی میماند.
پرده سوم
نور روی صفحه کیبورد لپتاپم افتاده؛ سبز، سپید، سرخ، طلایی. طرحی را انتخاب کردهام که همان بار اول مرا به مکث وا داشت. حالا یک «سرو» روی پنجره اتاق قد کشیده و «اللهاکبر» نور طلایی را به داخل اتاق میپاشد. شاید در روزهای جنگ لازم باشد هرکداممان از خود بپرسیم کجای لشکر ایران ایستادهایم. یکی در میدان موشک پرتاب میکند، یکی برای مدافعان امنیت غذا میپزد و کاسبی به نیازمندان تخفیف میدهد. هرکس سهمی دارد. حتی آنهایی که سهمشان فقط ساختن یک لبخند یا حال بهتر است. ما زندهایم، مثل امید؛ به همین نقشهای کوچک که کنار هم میایستند و ما را سر پا نگه میدارند.
نظرات کاربران