هنر سلامت
0

ناو جماران و عملیات شهید مایوان؛ روایت دریادلی که نترسید

تصویر پیدا نشد !
بازدید 4

خبرگزاری مهر – گروه استان‌ها، محدثه جوان دلویی: انگار زمان برای همیشه در زهرترین شنبه عمر ما ایستاد. هر روز که می‌گذرد گویی آن شنبه جانکاه اسفند خونین تکرار می‌شود؛ خون، دود و آب و آتش…

ناوشکن جماران به فرماندهی شهید ناخدا امیربهادر مایوان در نهم اسفند مورد حمله دشمن قرار گرفت. پس از شهادتش، عملیاتی به نام او در تنگه هرمز، دشمن را در هم کوبید.

سردار غریب

حالا ۸۷ روز است که خانه‌ات، آسمان بیکران خدا شده است و مادر و پدر از دلتنگی، رنجورتر. چه یلدای طولانی که به بهار نرسید. بابا دیدار همه‌تان را برای شب چله خواسته بود… اما گفتی: نمی‌رسم بیایم، باید به قاره دورتری بروم. بهار که شد برای دست‌بوسی خدمتتان می‌رسم.

ناو جماران و عملیات شهید مایوان؛ روایت دریادلی که نترسید

بابا گفت: به سلامت پسرم…

آه از این دوری و دلواپسی و دلتنگی ناخدا…

هرچه می‌خواهم از داغت بنویسم، اما چهره بشاش و چشمان دریایی‌ات معادلات نوشتن مرا به هم می‌زند.

از تو چه بگوییم؟ فرزند دیار شجاعان و فرمانده مهم‌ترین ناو وطن؟

آه از این گمنامی‌ات…

می‌دانی ناخدا؟ این غریبانه سرداری‌ات آتش به جانمان زد.

واژه‌ها را چطور کنار هم ردیف کنم برایت فرمانده؟

اما هرچه بنویسم باز هم التیامی بر اشک‌های بابا نمی‌شود.

بابا این روزها با مادر در پی طبیبی هستند تا شاید دوای هجران تو را برایشان نسخه کند. اما گفت: دخترم هرچه می‌گذرد دلتنگی ما بیشتر می‌شود. اصلاً یک چیز دیگری بود…

آغاز؛ تابستان ۱۳۶۹

تابستان سال ۱۳۶۹ به اواسط مرداد که رسید، خانواده «بهادر مایوان» صاحب فرزند پسری می‌شود و بابا علیرضا نامش را «امیر» می‌گذارد.

آرام، نجیب، مأخوذ به حیا، اهل مسجد و از آن آقازاده‌هایی که به حرمت نان حلال کارگری پدر قامت کشید و رخت سپید دریابانی را به تن کرد و عاقبتش دریایی شد.

کودکی شهید وبرادرانش اولین نفر سمت چپ
کودکی شهید وبرادرانش اولین نفر سمت چپ

آرزویش از همان کودکی نظامی شدن بود.

گویا این عشق به وطن از کودکی رخنه در وجودش کرده بود. بار اول که در آزمون رد شد، به بابا گفت: آنقدر می‌روم و آزمون می‌دهم تا در دانشکده افسری ارتش پذیرفته شوم.

نوشهر؛ سرآغاز دریایی شدن

سال ۱۳۸۸ نام «امیر بهادر مایوان» در لیست پذیرفته‌شدگان دانشکده افسری نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در نوشهر اعلام شد و امیر عازم شمال ایران شد.

بابا گفت: سخت بود جدایی‌اش از ما… در آن چهار سال تحصیلش فقط یک‌بار توانستم به شمال برای دیدنش بروم.

هرچه فکر می‌کنم می‌بینم جز خوبی از او ندیدم. شاید به حکم پدری روزی با او سر موضوعی بحثی داشتم، اما همیشه او آرام بود. حتی سرش را بالا نمی‌آورد و دلم از این می‌سوزد که او خیلی برایم احترام قائل بود…

بابا به اینجا که می‌رسد بغض می‌کند.

کمی موضوع را عوض می‌کنم و می‌پرسم اهل کجا هستید؟ مایوانِ فاروج؟

ناو جماران و عملیات شهید مایوان؛ روایت دریادلی که نترسید

گفت: سال‌های دور پدربزرگم کودک هفت‌ساله‌ای بود که با خانواده به بجنورد آمد و همین‌جا پدرم ازدواج کرد و ما بچه‌ها هم زاده بجنورد هستیم. خدا به من چهار فرزند داد؛ یک دختر و سه پسر که امیر، پسر اولم و فرزند دومم در بجنورد به دنیا آمد.

فرسنگ‌ها دورتر از بجنورد

رسیدیم به رفتنت به بندرعباس. سال ۱۳۹۲ محل خدمتت می‌شود فرسنگ‌ها دورتر از بجنورد و چه کسی باور می‌کرد ۱۲ سال بعد تو یکی از حافظان نامدار خلیج فارس باشی؟

آه… این قلب تو چگونه دوری از مهر مادر و پدر را برای رزم‌های آبی تحمل کرد؟

بابا دوباره رفت سر وقت آن شنبه خونین…

پدر است دیگر…

ناگهان یاد کودکان مظلوم میناب افتاد… یاد مجتبای سه‌روزه و یاد رهبر شهید…

گفته بودی: ماموریتی دارم به آب‌های دور، بهار برمی‌گردم…

اما بابا گفت: «به سلامت برگردی پسرم…

و نمی‌دانست که دشمن وحشی خونخوار در همین سرزمین چه بر سر «امیرش» می‌آورد.

گریه‌اش گرفت و من هم طاقتم رفت و برای دل پرغصه‌اش چشمانم بارانی شد.

گفت: نمی‌دانم چطور آن مادری که هشت پاره تنش شهید شدند با آرامش صحبت می‌کند…

صبح خونین نهم اسفند

اما جگرم از روز نهم اسفند سوخت.

برای کار اداری به اداره‌ای رفته بودم. ساعت حدود ۱۰ صبح بود که از کارکنان آن اداره شنیدم تهران زیر بمباران دشمن صهیونیستی و آمریکایی است.

ناو جماران و عملیات شهید مایوان؛ روایت دریادلی که نترسید

از اداره که بیرون آمدم تلفنم زنگ خورد. رفیق چندساله‌ام که بازنشسته ارتشی است آن سوی خط گفت: علی‌آقا چه خبر از امیر؟

گفتم: چند روز قبل با او صحبت کردم، ماموریت بود.» گفت: علی جان امیر در کنارک است. صبح آمریکا به آب‌های ایران و ناوهایش حمله کرده…

دل توی دلم نبود… هاج و واج مانده بودم چه کنم؟

سریع با فرزندان دیگرم تماس گرفتم و گفتم بیایید ببینم چه شده، اما نگذارید مادر خبردار شود.

به خانه رسیدم. دوباره رفیقم تماس گرفت و گفت: علی‌آقا شماره تماس منزل مادرخانم امیر را می‌خواهم.

گفتم: هرچه شده به خودم بگو. نیاز نیست دنبال کسی باشی تا به من خبر از امیرم بدهد.

گفت: بچه‌ها می‌گویند ناوشکن جماران در کنارک چابهار مورد حمله ناوهای آمریکایی قرار گرفته و امیر هم فرمانده و ناخدای آن ناو بود.

بچه‌ها آمدند و خبر شهادت «امیرم» قطعی اعلام شد و مادر را در جریان گذاشتیم.

اما دخترم می‌دانی کجای این ماجرا دلم سوخت؟

آن‌جا که خبر آوردند بار اول که ناو جماران را زدند، از امیر می‌خواهند با شناورها ناو را ترک کند، اما او می‌گوید: بچه‌های مردم اینجا مجروح شدند، باید نجاتشان دهم، که لحظاتی بعد مجدد دوبار ناو مورد هدف قرار می‌گیرد و پیکر امیرم تا دو روز در آب‌های ایران بود.

هنوز هم نمی‌دانم تو که بودی که پدر گفت: «فرمانده ارشد امیر اعلام کرده بود هر طور هست پیکر امیر باید برگردد.»

و آخرین وداع من و مادرش با او هشت روز بعد، در روز هفدهم اسفندماه در معراج شهدای بجنورد بود.

وقتی چهره معصومانه‌اش را دیدم گویی کمرم شکست و گفتم: خدایا داغ جوان سخت است، اما مصلحت تو هرچه هست راضی به همانم.

هنگامه وداع با تو، یک شهر برایت به پا خاست و شور دیگری در شمال شرقی ایران برپا شد.

بابا دل‌نگران همسر و دختر ۹ ساله‌ات «دایانا» هم هست.

خودت همیشه می‌گفتی: بابا ماموریت‌هایم زیاد است و همسرم خیلی تنهاست، باید برایش کاری کنم.

ناو جماران و عملیات شهید مایوان؛ روایت دریادلی که نترسید

فرمانده و ناخدای دلاور ناو سنگرشکن جماران، دمت گرم…

یک استان که نه، یک کشور را روسفید کردی.

آنقدر قوی و کاربلد بودی که در دهه سی عمر پربرکتت، اداره ناو جنگی که رهبر شهید روی آن خیلی حساب می‌کرد را به تو سپرده بودند.

به نامت و پاس رشادت‌های دلیرانه‌ات، عملیاتی در اردیبهشت‌ماه در تنگه هرمز علیه دشمن شیطانی انجام شد.

ناخدای ناو جماران؛ روایت سربازی که تسلیم نشد

شهید امیر بهادر مایوان، ناخدای شهید ناو جماران، در صفحه شخصی خود نوشته بود: «تاریخ را کسانی می‌سازند که نترسیدند و تسلیم نشدند»

ناو جماران و عملیات شهید مایوان؛ روایت دریادلی که نترسید

تصویر ناو جماران، پشت این جمله جا خوش کرده بود. گویی هر روز با نگاه به آن تصویر، عهد سربازی‌اش را مرور می‌کرد.

امروز او خود بخشی از تاریخ شد؛ مردی که نترسید و تسلیم نشد.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

20 − 14 =

مشاهده بیشتر