هنر سلامت
0

کربلایی نرفته ای که کربلایی شد؛ماموریت‌ به آسمان

تصویر پیدا نشد !
بازدید 8

خبرگزاری مهر،گروه استان ها:محدثه جوان دلویی؛ته تغاری ها همیشه عزیز دردانه های خانه هستند.دلربا و دوست داشتنی…بابا گفت: وقت آن رسیده برایت آستین بالا بزنیم و تو گفتی نه!الان وقت حج رفتن تان است.قول می دهم.

تا کارهای سفر روبه راه شود من هم داماد شوم.امابابا نمی دانست “تو مجنون هستی ولیلا کربلایت است”. قربان آن چشم های زیبایت چه دید که چشم های دیگرندید؟

دل نگرانی از چشم هایت می بارید که نرفته برگشتی و برگه ماموریت به کربلا ،انگشترها و کارت های شناسایی ات را به مادر دادی وبا موتورت رفتی …آه شاید می خواستی روضه انگشت و انگشتر را مادر نبیند!

کربلای تو همین جا، چند قدم مانده به خانه دور میدان اصلی شهربود،آخرکار حسین جان (ع )تو را کربلا نرفته به آغوش کشید!

بابا گفت:خواب دیدم آمده بودند به دنبالش. صدایش زدند گفتند:بیا رفیق دور میدان اصلی شهر منتظرت هستیم. شب جمعه و…کربلا…آه از داغ جگرسوز.

انگار تاریخ تکرار می شود ودوباره باید راویان و مورخان و کاتبان گردهم بیایند و مرثیه کربلای سپهرآیین را بخوانند و بنویسند که چه ها درعاشورای دیماه گذشت.

وصیت های سجاد ۲۰روز قبل شهادت

مادر گفت:برای رفتن بی قرار بودی 20روزی بود که وقتی به خانه می آمدی برایم می گفتی مامان جان یادت نرود من نبودم ،ماشین را بفروشید وبخشی را به شیرخوارگاه کودکان بی سرپرست شهرک گلستان و کودکان بدسرپرست و هئیت حسین جان ع بجنورد و مبلغی هم به آسایشگاه معمولا ذهنی میدان بسیج اسفراین بدهید.

دوباره تاکید می کردی:مامان یادت باشد آن دوقطعه زمینی که در اسفراین دارم را یکی را بفروشید و با پولش در قطعه دیگر ، حسینیه ای بنام امام سجاد ع بسازید.

دو رکعت نماز برای شهادتم بخوان

مادر دندان به لب می گزید و می گفت:سجاد جان کربلایت را بسلامت برو .برگردی باید بفکر سر وسامان دادنت باشیم.اما تو گفتی:مامان جان فقط برای شهادتم دعا کن!

بر دل بی قرارت چه ها گذشت که لحظه وداع گفتی :مامان دو رکعت نماز حاجت برایم بخوان تا شهید شوم!

از بابا که خداحافظی کردی، گفت :نرو بگذار من بروم گفتی بابا جان شما سال ها قبل ادای دین کردید و حالا نوبت من است!

مهمان ماه بهشتی

ماه بهشت مهمان زمین شدی و در ماه رحمت الهی ،مهمان آسمان شدی!

اردیبهشت سال ۱۳۷۵خانه آقای بقالیان در اسفراین پر از شور می شود و خداوند نوزاد پسری به آن ها عطا می کند بهشتی!نامش رابنام نامی فرزند حسین جان (ع) ،سجاد می نامند و او می شود رفیق مامان وبابا!

آه ای رفیق همیشگی تو که بودی که جماعتی از رفتن تو سوختند.اگر پیکرت را درقتلگاه آتش زدند اما روح تو را خوبان عالم میزبان بودند.قربان چشم های بامعرفتت که مادر می گفت:سجاد جانم دلسوز همه بود،

ایام بیماری کرونا در محل کارش بیمارستان امام خمینی ره اسفراین ، به سراغ معلولان ذهنی بستری شده می رفت و به آن ها کمک می کرد.

یک پارچه آقا

سجاد از آن دسته پسرانی بود که “یک پارچه آقا بودن”از رفتارش و چشم های معصومش می بارید.کارشناس حسابداری و کارمندبیمارستان اسفراین وبعد بیمارستان امام حسن ع بجنورد شد.باهمه رفیق بود،از امام جمعه گرفته تا بچه های کار سر چهار راه ها!

یک بسیجی به تمام معنا مخلص وخوش قلب بود ،آنقدر که در همه بحران ها درصف اول حضور داشت.اغتشتشات چندسال قبل مجروحش کردند اما خم به ابرو نیاورد و حرفی نزد.

کربلایی نرفته ای که کربلایی شد؛ماموریت‌ به آسمان

پاتوق سجاد،قطعه شهدای اسفراین بود

بهشت زهرای اسفراین پاتوق همیشگی سجاد بود.یک روز با خواهرش تماس می گیرد ومی گوید:اگر حاجتی داری الان وقتش است بیا بهشت زهرا که کار داریم.

خواهر وقتی می رود می بیند سجاد ویکی از دوستانش درحال شستن قبور شهدا هستند!

خانم” استاد زاده ” مادر سجاد از رفاقت او وپدر با ته تغاریش می گوید:۳ فرزند داشتم دو پسر و یک دختر اما من و سجاد جان و پدرش ۳قلو بودیم و همه جا وهمیشه باهم بودیم.

سال ۱۳۸۶ با سجادجانم توفیق داشتیم تا به حج عمره برویم واو این اواخر خیلی دلش می خواست من وپدر را دوباره راهی حج کند که کارهای رفتنمان را خودش انجام داد اما دیگر نیست تا بدرقه مان کند.

وداع مادر با سجاد

مادر از لحظه وداعش با سجاد می گوید از اینکه سه شبی می شد که همراه با رفقایش و دادستان شهر با موتور خودش تا پاسی از شب در میدان ها و کوچه پس کوچه های شهر گشت داشتند و برایم می گفت:مامان دعا کن همیشه امنیت برقرار باشد و برای شهادتم دعا کن!

ساعت ۱۷:۳۸دقیقه غروب پنج شنبه هجدهم دیماه است.پدر به مسجد رفت و سجاد عازم رفتن به ماموریت که مادر را صدای می زند و می گوید:مامان برایم دوتا چای بیاور!

مادر برای ته تغاریش سینی چای را می آورد و آماده نماز می شود که سجاد دوباره صدا می زند ،مامان!دو رکعت نماز برایم به نیت شهادتم بخوان!و مادر خواسته اش را اجابت می کند و به نماز می ایستد و در دل می گوید:خدایا فرزندم را به تو سپردم و عاقبت بخیری اش را ازتو می‌خواهم.

سجاد از خانه بیرون می رود اما چند لحظه بعد برمی گردد و انگشترها،مدارکش و کلیدها را برای مادر می گذارد و با موتور راهی میدان اصلی شهر می شود.

واقعه جانکاه میدان اصلی اسفراین

ساعت از ۲۰شب گذشته است.فرصت طلبان داعشی صفت و عمله های شیطان، دیوانه وار بر در ودیوار شهر هجوم می برند و مساجد قدیمی اسفراین را تخریب و قرآن ها را به آتش می کشند و به میدان اصلی شهر مانند حرمله ها هجوم می برند وبی رحمانه با هرآنچه داشتند برپیکر نازنین نیروهای امنیتی و انتظامی و بسیجی می زنند و سجاد را به همراه علی اکبر حسین زاده دادستان خدوم اسفراین و دوتن از نیروهای جان برکف انتظامی در آتش قهرشان به شهادت می رسانند.اما این آتش گلستانی برجان آن ها شد و سجاد را به همراه رفقایش ققنوس وار مهمان اربابشان حسین ع کرد.

خوش رکاب سجاد همان موتور سیکلتش هم در قهر کینه توزان زمانه به پاره ای از آهن تبدیل شد.

کربلایی نرفته ای که کربلایی شد؛ماموریت‌ به آسمان

سرافرازی برادر

خانم و آقای بقالیان تا ساعت ۳صبح منتظر سجادجانشان هستند اما خبری نمی‌شود تا ساعت ۱۲ روز جمعه نوزدهم دی ماه با رضا پسر بزرگ خانواده تماسی گرفته می شود که “برای تشخیص هویت پیکر سجاد به اداره کل پزشکی قانونی استان مراجعه کنید.”

چه بر دل پدر گذشت که قامتش خم شد و چه بر دل برادر که سجاد به او گفته بود امیدوارم روز بازنشستگی ات روز سرافرازی ات باشد!و رضا همزمان با روز شهادت سجاد بازنشسته و البته سرافراز شد و اما مادر گفت:سوختم وقتی چهره معصوم سجادم را دیدم!

پدر اما دل شکسته تر از همه است انگار پشت وپناهش را از او گرفتند.انگار وقتی پیکر سجاد را لای پرچم سرخ و سبز وسفید وطن دید به یکباره آتش به جانش نشست.

آقای بقالیان می گوید:آقا زاده ام گره گشای همه بود، محال بود تلفنش زنگ بخورد و پاسخ ندهد،رفقایش می دانستند اگر تلفنش را پاسخ نداد خبرش را از من بگیرند.

برای ماموریت های خدماتی به کربلا سجاد سراز پا نمی شناخت و جزو اولین ها بود و اما این بار “او کربلا نرفته کربلایی شد.”

بابا می گوید:در مراسم وداعش افرادی را دیدیم که نمی شناختیم و آمده بودند برای تشکر از آقا زاده ام که گره کارشان را بازکرده بود.

سجاد تا لحظه ای که زنده بود ۳۰بار خونش را برای بیماران نیازمند اهدا کرد و از پیشگامان اهدای اعضای بدن اسفراین هم بود.

خواسته بحق خانواده شهید بقالیان

اما خواسته بحق خانواده شهید حاج کربلایی سجاد بقالیان بسیجی مدافع امنیت شنیدنی است “همان طور که آقا زاده مان را در میدان اصلی شهر مظلومانه به شهادت رساندند می خواهیم قاتلان نااهلش در همان قتلگاه به سزای عملشان برسند.”

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × 3 =

مشاهده بیشتر