رویدادها و تازه‌ها

قانون گرشام، هشدار باومن و «آرایش غلیظ»

قانون گرشام، هشدار باومن و «آرایش غلیظ»

دکتر محمد کیاسالار

توماس گرشام می‌گفت: «پول بد، پول خوب را از جریان خارج می‌کند.»

او مشاور مالی ملکه الیزابت بود. بنیانگذار بورس سلطنتی لندن. آن روزها پول رایج، سکه طلا بود و حکومت‌ها هرازگاه تغییری در ترکیب آلیاژی سکه‌ها به وجود می‌آوردند تا سهم طلایش را کمتر کنند؛ در نتیجه، گاهی از یک سکه واحد، دو نوع در بازار وجود داشت؛ یکی با عیار بیشتر، یکی با عیار کمتر.

گرشام، سکه‌هایی که عیار بالاتری داشتند، پول خوب نامید و سکه‌های کم‌عیارتر را پول بد.

نظریه او این بود که وقتی پول خوب و پول بد همزمان در بازار باشند، بیشتر مردم پول‌های خوبشان را نگه می‌دارند و پول‌های بدشان را خرج می‌کنند.

نتیجه روشن است: «پول خوب کمتر مبادله می‌شود، تا جایی که مبادلاتش متوقف شود.» او شاهد بود که در کشور خودش به دليل کاهش روزافزون عيار سکه‌ها به‌تدريج سکه‌هاي «قديمی»‌تر و «خوب»تر از مبادلات حذف می‌شوند و گاهی به خارج از کشور انتقال پیدا می‌کنند! گرشام با مشاهده اين پديده به ملکه هشدار داد که ذخایر طلاي کشور در معرض نابودی است...

حالا 400 سال پس از گرشام، یک جامعه‌شناس لهستانی هشدار می‌دهد که پای قانون گرشام به روابط انسانی هم باز شده: «روابط جدید، روابط قدیمی را از جریان خارج می‌کنند.» زیگموند باومن معتقد است بسط مدرنیته و تعلق روزافزون ما به دنیای مجازی، تغییراتی در روابط بین‌فردی ما به وجود ‌آورده؛ تغییراتی که نتیجه‌اش رواج تدریجی روابط جدید (connection) و زوال تدریجی روابط قدیمی (relation) است.

او عامدانه روابط جدید را «کانکشن» نامیده؛ واژه‌ای که در دنیای مجازی کاملا آشناست. ویژگی بارز «کانکشن» این است که به آسانی می‌توان آن را قطع (دیسکانکت) کرد.

«در دنیای مجازی، تنها یک کلیک بین این قطع و وصل، فاصله است.» به عقیده او، روابط جدید سه ویژگی عمده دارند؛ سطحی‌اند، تعهدگریزند و قابلیت فسخ عندالمطالبه دارند. «اینکه این روابط جدید، خوبند یا بد؛ بحث دیگری است ولی تردیدی نیست که یک رابطه سطحی نمی‌تواند رضایت عمیقی به دنبال داشته باشد.»

رالف والدو امرسون، شاعر و فیلسوف آمریکایی، می‌گفت: «وقتی روی یخ نازک اسکیت‌سواری می‌کنید، رستگاری شما در سرعت است.» باومن به تبعیت از او می‌گوید: «وقتی کیفیت رابطه جدید راضی‌تان نمی‌کند، ناخودآگاه کمیت روابطتان را افزایش می‌دهید تا احساس رضایت کنید.» ولی آیا چنین رضایتی به دست می‌آید؟ پاسخ او منفی است: «نه تنها به دست نمی‌آید، بلکه وقتی وارد شبکه روابط جدیدتان می‌شوید، تازه می‌بینید آرام‌ و قرار یافتن دشوارتر از قبل می‌شود.»

«آرایش غلیظ» را می‌توان فیلم تاثیرگذاری در نقد همین روابط جدید دانست؛ روابط سطحی، سوداگرانه و تعهدگریزی که به سرعت و سادگی شکل می‌گیرند (کانکت می‌شوند) و به همان سرعت و سادگی نیز فرومی‌پاشند (دیسکانکت می‌شوند).

مارکز در «خاطره دلبرکان»، زندگی نویسنده‌ای را روایت می‌کند که همه عمرش را تنها و بی‌زن و فرزند گذرانده اما در نود سالگی، در زمان و مکانی که هیچ انتظارش را نداشته، عشق را تجربه می‌کند و زندگی‌اش عوض می‌شود. این، صحنه پایانی زندگی اوست: «سرانجام زندگی واقعی از راه رسید، در حالی که قلبم آسوده و در امان، محکوم بود در یکی از روزهای پس از صدسالگی‌ام در احتضاری شیرین مالامال از عشق ناب بمیرد.»

«آرایش غلیظ» به خوبی نشان می‌دهد هرچه جاپای روابط جدید در ذهن و زندگی ما محکم‌تر ‌شود، جا برای حضور و ظهور آن «عشق ناب»، آن «قلب آسوده» و آن «زندگی واقعی» تنگ‌تر می‌شود.