رویدادها و تازه‌ها

دو مرد در یک اتاق؛ خیلی دور، خیلی نزدیک

دو مرد در یک اتاق؛ خیلی دور، خیلی نزدیک

دکتر محمد کیاسالار

نشسته‌ام پای نمایش «دو مرد در یک اتاق». کارگردان «مسعود رایگان» است و بازیگران «فرخ نعمتی» و «همایون ارشادی». نمایش، شروع تکان‌دهنده‌ای دارد: «فکر کن همین امروز فهمیده‌ای که ایدز گرفته‌ای! چه کار می‌کنی؟»

از «ارشادی» انکار که: «امکان ندارد» و از «نعمتی» اصرار که: «حالا فکر کن.»

حالا فکر می‌کنم و دچار «پرش افکار» می‌شوم. فکرم می‌پرد به داستان «مرگ ایوان ایلیچ».

ایوان ایلیچ قاضی خوش‌محضر و خوش‌نامی است که اوضاع و احوال روبه‌راهی دارد؛ نانش گرم و آبش سرد، کاروبارش سکه و هر روزش بهتر از دیروز.

یک عمر در صراط مستقیم و غیرمستقیم جان‌ کنده و پله‌های ترقی را دوتایکی بالا رفته.

بالاخره تلاش‌های مشروع و نامشروعش به بار نشسته و دنیا به کامش شده. کبکش خروس می‌خواند.

هم اسم و رسم پیدا کرده، هم مال و منال. اما یک اشتباه ساده - اشتباه که چه عرض کنم، یک اتفاق ساده - کافی است تا ورق بر‌گردد. ورق برمی‌گردد.

ایوان ایلیچ به سختی بیمار می‌شود. پزشکان نمی‌فهمند بیماری‌اش چیست. می‌گویند دردش درمان ندارد. قصه، همین است؛ قصه کنار آمدن ایوان ایلیچ با این غصه. او از «انکار» شروع می‌کند و به «چرا من؟» می‌رسد؛ از زن و زندگی‌اش که سالم و روبه‌راهند متنفر می‌شود و به زمین و زمان لن‌ترانی می‌گوید؛ امیدش ناامید می‌شود و به خدا شک می‌کند...

بالاخره اما با خودش کنار می‌آید و به «پذیرش» می‌رسد:

«ناگهان برایش روشن شد که آنچه او را در تنگنا قرار داده بود و رهایش نمی‌کرد، از همه طرف دور می‌شود. با خود اندیشید که چه راحتم، چه حال خوبی دارم! و به جست‌وجوی ترس همیشگی‌اش از مرگ برآمد اما اثری از آن نیافت. دیگر ترسی در میان نبود. دیگر مرگی در میان نبود. روشنایی جای مرگ را گرفته بود. ناگهان به صدای بلند گفت: پس همین بود؟ چه سعادتی!»

داستان را که می‌خوانی، خیال می‌کنی ایوان ایلیچ باید دست‌کم 80-70 سالی داشته باشد اما «تولستوی» غافلگیرت می‌کند و می‌گوید او هنگام مرگ فقط 45 سال دارد – فقط 45 سال – و این دقیقا همان سنی است که در آن، ایدز جان «فردی مرکوری» را گرفت. «فردی مرکوری» مغز متفکر گروه «کوئین» بود؛ خواننده، آهنگساز و ترانه‌سرای یکی از محبوب‌ترین گروه‌های تاریخ موسیقی.

می‌گویند متولد زنگبار بوده و اصلیتی هندی داشته و اسم واقعی‌اش «فرخ بلسارا» بوده اما اینها در اصل ماجرا تفاوتی ایجاد نمی‌کند. اصل ماجرا این است که او یکی از محبوب‌ترین موزیسین‌های انگلستان بوده و تا دهه چهارم زندگی، همه چیز بر وفق مرادش. وقتی به 40سالگی رسیده، پولش از پارو بالا می‌رفته و شهرت و محبوبیتش رشک‌برانگیز بوده. ناگهان اما یک جای کار می‌لنگد.

«فردی مرکوری» بیمار می‌شود و پاپاراتزی‌های روزنامه «سان» دنیا را خبر می‌کنند که: «جواب آزمایش اچ‌آی‌وی او مثبت شده.» معلوم نمی‌شود که خبر چگونه از کلینیک «هارلی» به روزنامه «سان» درز کرده ولی «فردی مرکوری» به تندی و با عصبانیت خبر را تکذیب می‌کند. حقیقت اما با کسی شوخی ندارد. بیماری پیشرفت می‌کند و او از کار و زندگی می‌افتد. سلطان «کوئین» در انظار عمومی ظاهر نمی‌شود.

خانه‌نشین و کج‌خلق می‌شود. حتی مدتی با خودش لج می‌کند و داروهایش را نمی‌خورد تا زودتر بمیرد. بالاخره اما با خودش کنار می‌آید و در 23 نوامبر 1991 به «پذیرش» می‌رسد و این بیانیه را منتشر می‌کند:

«... می‌خواهم حقیقت را بگویم: بله، جواب آزمایش اچ‌آی‌وی من مثبت است. من سال‌هاست مبتلا به ایدز هستم اما همیشه باورم این بود که افشای این حقیقت به حریم خصوصی اطرافیانم آسیب می‌زند. گذشته‌ها گذشته و حالا بر این باورم که خودم، اطرافیانم، طرفدارانم و پزشکانم باید فقط به مبارزه با بیماری و مداوای بیماران فکر کنیم. حریم خصوصی من همیشه برایم مهم بوده و من در طول سال‌های فعالیتم خواننده کم‌مصاحبه‌ای بوده‌ام. لطفا اجازه بدهید همین‌گونه بمانم.»

فردای آن روز، «فردی مرکوری» می‌میرد و 6ماه بعد، اعضای گروه «کوئین»، کنسرتی بزرگ با 72هزار تماشاگر در استادیوم ویمبلی لندن برگزار می‌کنند؛ کنسرتی که تقریبا تمام چهره‌های ممتاز موسیقی در آن حضور پیدا می‌کنند و تمام درآمدش را به تحقیق برای کشف درمان ایدز اختصاص می‌دهند.

«پرش افکار» هنوز دست از سرم برنداشته که صدای تشویق حضار تکانم می‌دهد.

نمایش تمام شده و کارگردان و بازیگران به ابراز احساسات تماشاچیانی که یکی‌شان منم، پاسخ می‌دهند. دست می‌زنم و نگاهم خیره می‌ماند به «مسعود رایگان»؛ کارگردان «دو مرد در یک اتاق» و بازیگر «خیلی دور، خیلی نزدیک». دست می‌زنم و به این فکر می‌کنم که این «دو مرد در یک اتاق» و آن «ایوان ایلیچ» و «فردی مرکوری» با زندگی من و ما چه نسبتی دارند؟

خیلی دورند یا خیلی نزدیک؟

شما چه فکر می‌کنید؟